سال 1389 مبارک..شنبه (21:2 )

 http://samarqand.malakut.org/archives/Nawruz%5B1%5D.jpg

این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد

یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست


فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد

سلام به محمد حسین عزیزم

سلام به همسر عزیزم

سلام به دوستان گلمون و خانواده های گرمشون

عیدتون مبارک با بهترین آرزوها ...

 

و اما یه گزارش از امروز و چند روز گذشته که نتونستم آپ کنم بدم

چهارشنبه شب از طرف اداره بابا دعوتمون کردن رستوران جوان در میدان نوبنیاد که شب خیلی خوب و دل نشینی بود که همکارای مهربون بابایی ابراز لطف میکردن به محمد حسین و محمد حسین هم با اینکه بد خواب شده بود ولی احساس غریبی و بدقلقی تو اون جمع نمیکرد و بعد از صرف شام بساط نوازندگی و خوانندگی بابایی و یکی از همکارای خوش نواز و خوش صدا وشوخی و خنده براه بود و بعد  که از همینجا از محبتهای همه دوستان و همکارای مهربون بابا و خانواده های گرمشون تشکر میکنیم و ازا ینجا هم بازمیگیم خاله ساناز مهربون جاتون خیلی خالی بود و کاش بودید

اینجام عکس محمد حسین در جمع مهندسان که بابایی پشت دوربین بودن

البته با کسب اجازه از دوستان

62-1
62-2

این چند روز اخیر هم در حال سور و سات اولین بهار عمر نازنینمون  برای بهتر برگزار شدنش بودیم و نشد که زیاد نت باشیم و خدا رو شاکریم بابت بودنش و شنیدن صدای نفسهاش و سرخوشیم از این همه لطف بی منت پروردگارو شاکریم نه چنان که شایسته و در خور اینهمه نعمت باشد ولی امیدواریم که مقبول افتد

امروز هم که مشغول هفت سین چینی بودیم و محمد حسین با جنبه من که ناخنک میزد ولی موندم تو کف شعور این بچه همچنان و در کلمه و جمله نمی اد و با خوبی و خوشی و در برنامه ریزی تموم شد و بابایی هم برامون سه تا ماهی خوشگل خریدن و سفره امون با عطر گل محمد حسین عطر آگین تر شد

61-8

62-9

62-3

62-4

62-5

بعد از اون خونه مامانی و کادوهای عید خاله مریم و خاله الهام و بابایی و مامانی و دایی سجاد و ووو.........بعد زنگ به عزیز و بابایی کاشان و تبریک عید که ایشاله بابایی زود کارهاشو انجام بده که بریم دیدنشون...

سفره هفت سین خونه مامان پروین

62-6
62-7

ایشاله در اولین فرصت عکس کادوها رو هم میذارم

دست همتون درد نکنه

ایام به کام...

 

 


پریال ; ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()    +

1389 منهای یک هفته...

سلام عزیز دوست داشتنی من

سلام دوستان گل و کوچولوهای خوشمزه اشون

سلام بر همسر گرام و از جان عزیزتر

خوب من ایندفعه خیلی مشغله داشتم و عذر میخوام که نشد هم مطلب آپ کنم و عکسهایی که قول داده بودم در پست قبلی بذارم چون خیلی دیر شده بود با مطالب این بحث در اولین فرصتی که در منزل فارغ از درگیری بشم خواهم گذاشتComputer

و اما از محمد حسین عزیزم بگمPainter

  • محمد حسین که دو تا دندون خرگوشی بالاش در حال بزرگ شدن و در حال اذیت کردن هستن اونم سر شب موقع خواب بیشتر
  • آخر هفته که پنج شنبه و جمعه گذشته بود رو به دیار همسری رفتیم برای شرکت در عروسی اقوام که روز پنج شنبه عروسی دختر دایی همسر و روز جمعه هم جشن برادر گرام همسر بود که بعد از مراسم روز جمعه ما به طرف تهران برگشتیم و این دو روز بیشتر جملاتی که از طرف فامیل گفته میشد اینکه محمد حسین بوس بده عمو...بوس بده عمه...بوس بده بابا.... وای مخصوصا از موقعی که فهمیده بودن که مدل بوس دادن محمد حسین انگشتیه و با هر بوس بده محمد حسین کلی میخنده و دلبری میکنه دیگه بیشتر میشد و فقط بچه ام روز عروسی عموش که همه سر پا وایساده بودن کنار سفره عقد ...منو محمد حسین نشسته بودیم کنار سفره تو محضر که با یه غفلت من اونم در حد ثانیه ...محمد حسین لامپ شمعدونی رو گرفت و جیغ و داد که جیگرم ریش شد که دیروز مامانم دیده بود تاول زده و روش کنده شده بود....
  • از پیشرفتای کلامی گل پسری
  1. ماما.....
  2. بابا......
  3. نه نه...... در جواب چیزی که نمیخواد یا همینجوری...
  4. دد.... اکثر مواقع و مخصوصا بیرون رفتن شدت پیدا میکنه
  5. با انگشت اشاره مذکور در بوس دادن جای لوستر..... تلویزیون .....لامپ (به هر چیزی که روشن باشه لامپ گفته میشه در ادبیات ایشون).....توپ......ساعت دیواری اونگی......مامان.....بابا....... رو نشون میده
  6. اینا رو در جواب اینکه محمد حسین .... کو ؟؟؟ با انگشت اشاره نشون میده و قویترین کلمه ای که بعد از ماما و بابا میگه ....وقتی میگی محمد حسین لامپ کو؟ هم با دست نشون میده هم میگه آمپ حالا تصور کنید که پ رو موقعی که دهن رو پر از هوا میکنه و مث کسی مه میخواد فوت اروم کنه ادا میکنه که هزار بار تو این حالت مردم براش و زنده شدم
  7. یکی اینکه وقتی میگی توپ کو ؟؟؟ نشون میده و میگه پ پ پHeart Smile
  • از علایق گل پسری ...
  1. همچنان موبایل بیچاره من ...
  2. عشق دنبال جارو برقی راه افتادن

61-1

  1. آونگ ساعت دیواری....
  2. دنبال بازی باش راه بندازی ....
  3. پرتقال.....
  4. و از تو اسباب بازیا وسایل پلاستیکی رو بیشتر از پشمی و ماشینها رو بیشتر از عروسکها واکنش نشون میده
  5. میل شدید به ایستادن و از سر مبل تا ته مبل ها رو رفت و برگشت اونم با احتیاط بالا که تا جای پاشو پیدا نکنه قدم برنمیداره که با این حال چند بار بچه ام با سر خورده تو دسته های مبلبغلنگران

...

  • همچنان بد خواب و چند تا چرخ کامل در سراسر رختخواب تا صبح که ما مدام باید این وروجک رو سر وته کنیم ...زیر پتوش کنیم ...شلوارشو بالا بکشیم....

دیگه اینکه اینروزا من و پدر منتظر عید و در حال خونه تکونی و کادو خریدن و بازی کردن و غذا درست کردن  و رسیدگی به امورات که آخر و ته اشون به این وروجک میرسه هستیم

برای همه دوستان و کوچولوهاشون آرزوی بهترین و شادترین لحظات دارم

برای ویرایش و گذاشتن عکس دوباره برمیگردم....

ویرایش شد در تاریخ 24 اسفند  ساعت 11 شب با عذر معذرت از دوستانی که بما لطف دارند و بما سر میزدند و سراغ عکسها رو میگرفتن و همینجا از مامان امیررضای پر جذبه که باعث شدن اب دستم بودزمینم گذاشتم و عکسها رو گذاشتم عذرخواهی و تشکر هم بکنمHello

 

عکسهای نمایشگاه سرگرمی کودک و نوجوان در جمعه تاریخ 13 اسفند

61-0
61-2

باقی عکسها در ادامه مطالب

ادامه مطلب
پریال ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

نمایشگاه سرگرمی کودک و نوجوان

60-1

ز آسمان دل من خورشید و مه برآمد
شب میلاد احمد(ص) با پور حیدر آمد
همه شادی نمایید که میلاد نبی شد
جلوه ی نور صادق ز بعدش منجلی شد

ولادت امام جعفر صادق علیه السلام و نبی اکرم (ص) مبارک باد

سلام به دوستای گلمون و کوچولوهای خوشمزه اشون و بابایی و محمد حسین عزیزم

یه گزارش مختصر چندروزه:مامانی از روز چهارشنبه اداره نیومد به دلایلی و پنج شنبه و جمعه هم که روز تعطیل بود و بابایی هم عین دو روزشو پیشمون بودن و همین دو روزه در کنار هم بودن باز ما رو بدعادت کرد و شنبه رو کسل گونه تشریف اوردیم به محل کار و چشممان به ساعت میباشد که کی زنگ تعطیلی بخوره و بدویی برم خونه

از این چند روزه بگم که چهارشنبه که من و محمد حسین عزیزم کلی با هم و درکنار هم صفا کردیم Happy Danceو از منزل خارج نشدیم تا شب که پدر جان تشریف اوردند و با هم بیرون رفتیم و یه مقدار خرید البسه انجام دادیم که محمد حسین جان تو ماشین خوابش برد و ....

روز پنج شنبه قرار بر این بود که به نمایشگاه بین المللی سرگرمی کودک و نوجوان بریم که امسال دومین سالش بود و ما هم از صدقه سر محمد حسین حالی کردیم و رفتیم نمایشگاه و خیلی خوش گذشت چون از دم در بادکنک و رنگی رنگی و وسیله بازی بود تا تمام غرفه هاش و خیلی خوشگل بود و شاید برا من که تا الان اینجور جاها نرفتم و دم در محمد حسین رو تو وسیله بازی ها گذاشتیم ، و من هم پشت دوربین بدون شارژ بودم Photographerکه تو نمایشگاه فهمیدم که 6 دقه شارژ داریم و پررو پررو هی گوشزد هم میکردم و دیگه کشتون مردون هی خاموش روشن بکن چندتا عکس گرفتیم از محمد حسین که اگه خدا قست کنه و وقت بشه حتماً در اسرع وقت میذارم و چند تا عکاس دیگه از محمد حسین خوششون اومده بود و اومدن برا تبلیغاتشون عکس گرفتن و محمد حسین از اینکه تو وسایل بازی بود خیلی خوشحال بود و دوست نداشت که بریم که یه مدت بودیم و بعد غرفه ها رفتیم و چیز زیادی در گروه سنی نی نی ما نداشت که یه مقدر عروسک و پازل و ... گرفتیم و در نهایت یه hand knocks که اسمشو نمیدونم خریدیم اونم بخاطر اینکه محمد حسین کلی ذوق کرده بود و با هر صدا کلی اون دهن گشادش رو باز میذاشت و میخندید  خریدیم و در نهایت هم خونه خاله و شیرین کاریای محمد حسین بااون انگشتش که هر کی میگفت بیا بوست کنم انگشت اشاره اشو میبرد طرف لبش و بعد منزل و تمام روز جمعه رو در جوار همدیگه بودیم و در نهایت پدرجان در خانه تکونی از نصب پرده و اشیاء منزل و ... کمکهای شایانی کردن

  • و اما محمد حسین گلم بدون کمک روی میز و صندلی بلند میشه و دورتادور صندلی و میز رو با احتیاط و با محکم کردن جای پا و دستاش قدم برمیداره و حرکت میکنه و بیشتر تمایل به ایستادن تو این روزها نشون میده و همچنین بابایی شدید که دیشب تا بابایی امر نکردن بخواب نخوابید و هر اتاقی که بابا بود محمد حسین هم نفس زنان و ذوق کنان میرفت تو اتاق و وروجک درو هم پشت سرش میبست و اگه بابا بش توجه نمیکرد با یه هوووووووووووو  یا صدا دراوردن میخواست جلب توجه کنه

بابایی دستت درد نکنه ولی اون ماکارونی خوردنت رو یادم نمیره ایشاله تلافی کنیمبا رمز غزل

حق نگهدار کوچولوها و خونواده های گرمتون

پریال ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

محمد حسین نه ماه و 5 روزه ما...

سلام بر دوستای عزیزو در همه حال مهربانمون

سلام بر بابایی که امروز قول داد با ما ناهار مصروف بفرمایند و نشد و به فردا انشاله اگه توفیق نصیبمون بشه و بی حرف پیش و البته در همه حالات گوش شیطون ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

سلام بر محمد حسین عزیزم که الان ندارمش و دلتنگشم ولی عشوه گریاش باهامه

دلتنگ و غمی که میشم کار کردن برام دشوار میشه و باید یه وقفه بین کار و تفکراتم داشته باشم تا بتونم دوباره ادامه بدم که در حال حاضر دلم نوشتن در مورد یه کوچولو از افکار پریشانم و ناپریشانم خواست

اول از ناپریشانا بگم که خوشگل پسر ما پریشب دندون بالاییش که از مدتها زیر پوست معلوم بود بیرون اومد البته خیلی وقته که اذیت میکنه این صبور پسر منو و همچنان هم فکر میکنم که با درد باشه چون بعضی شبا با جیغ مکرر از خواب بیدار میشه و باید بلندش کنی و باش حرف بزنی و ادا دراری و سرشو گرم کنی که اروم شه و شیر بخوره و بخوابه وگرنه همچنان جیغ میزنه

حرکت جالبی که جدیدا انجام میده بدون هیچ اشاره ای اگه بش بگی محمد حسین بیا مامان بوست کنه انگشت اشاره اشو میاره میذاره رو لبت که بوسش کنی و چقدر دیشب هی ما سوء استفاده کردیم از این موضوع و هی من بگو هی بابا بگو و محمد حسین هم انگار فهمیده بود و دیگه هر بار که بش میگفتیم با خنده انگشتشو میاورد  و خوشحالم که اینجوری واکنش نشون داده تا اینکه بخواد هر کی بش بگه صورتشو بیاره جلو برا بوسیدن و خلاصه .... اینکه جواب ازمایش محمد حسین رو دیروز عصر گرفتم و پیش دکترش که بردم همه چی نرمال بود شکر خدا و فقط هموگلوبینش یه مقدار پایین بود که گفت شربت ویتان بده که هنوز نمیدونم چی هست و چجوریه که امروز میگیرم براش که اگه دوستان تجربه ای دارن خوشحال و سپاسگزار میشیم راهنمایی کنن...

بعد از دکتر یه گشتکی با محمد حسین تو خیابون و مغازه ها زدیم و در نهایت منزل که بابایی هم دیشب زود اومدن خونه و محمد حسین مال اون بود و اشپزخونه هم مال ما ...

محمد حسین دیگه خیلی کلمات و معنی حرف ها رو بدون اشاره میفهمه شکر خدا و واکنش نشون میده ..همچنان عشق دنبال بازی و هیجان و وایسادن و اذون گفتن و ...

راستی مامان چند روز پیش تعریف میکرد که محمد حسین داشت یه برنامه که توش ازا ین کلاغ سیاها با نوک قرمز که بیرون میفروشن رو نشون میداد که میگفت تا من نمازم تموم شد محمد حسین همچنان روبروی تلویزیون که جای تعجب داشت و همیشه از سر و کول ادم بالا میره موقع نمازخوندن که مهر رو برداره، بود و میگفت موقعی که نمازم تموم شد دیدم محمد حسین بغض و گریه کرده که صداش کرده که بغضش ترکیده و شروع کرده گریه کردن که فکر کرده که از کلاغه ترسیده بوده و بغلش کرده و کانال عوض کرده و خیلی دوست دارم ببینم چی گذشته تو افکار پسرک من

و اما افکار پریشان که بیشتر ذهنمو این چند روزه درگیر کرده ماجرای تصادف همکار خانمم هست که بنده خدا موتور نمیدونم چطوری تو فکش میزنه و همون موقع این میگه چیزی نشده و به راننده موتور میگه برو که بعدش بماند چند وقت کارش به کما و بستری و عمل فک و سیم کشی و مرخصی میکشه و بعد دوماه که اون مدت من در مرخصی زایمان بودم و خبر نداشتم که برمیگرده اداره و من هر موقع میدیدمش ماسک رو صورتش بود تا چند روز پیش تو غذاخوری دیدمش که ماسک نداره که دلم با دیدنش بدجوری لرزید .اصلا این دختر اون دختر نبود یه چهره متفاوت شده بود با اون فک عمل شده و چونه و لب و دهن و اینی که همیشه تو رژیم بود و ورزش ... زیر وزن معمولی و خیلی لاغر شده بود و خیلی متاسف شدم و از ذهنم بیرون نمیره اون چهره زیبا کجا و این کجا و  همش تو این فکرم که با یه سری اتفاقات چقدر سریع مسیر زندگی برمیگرده ...

اونم از زلزله جدید شیلی و اون بیچاره های زلزله زده ی سونامی تو راه ....

خدایا خودت خیر و صلاحمون رو در مسیر قرار بده و بیشتر از حد توان ما برای ما رقم نزن و بازم میگم عاقبت بخیرمون کن

آمین

یاحق

 

پریال ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

نه ماهگیت مبارک گلم

بابایی:امروز نه ماهه که خونه سبز ما رنگ و بوئی تازه تر گرفته و خدا نظر خاصه خودشو به منو مهربون همسرم عنایت کرده قبل از این نه ماه با پایان ساعات کاری بدو بدو به سمت خونه می رفتم تا یه چهره زیبا و مهربونو تو آشیونه ای که سرپرستیش به عهده من بود رو ببینم اما از نه ماه پیش به اینطرف با پایان ساعات کاری دیگه می خوام بال بزنمو برم تا اینبار نه یک چهره زیبا بلکه دوتا صورت زیبا و دوست داشتنی رو ببینم و وقتی که میرسم به خونه کاملاً گیج میشم که به کدومشون نگاه کنم که با نگاه کردن به هرکدومشون چهره اون یکی دیگه از دستم در میره و کلاه میره سرم.
نمیدونم چی بگمو چی بنویسم اما هرچی فکر می کنم کلمات یا جملاتی پیدا نمی کنم که بتونه اون حس درونیه منو ابراز کنه و جایگزین دلتنگیهای من در زمانی که ازاین دو گل دور هستم بشه و قدردون زحماتی که در این نه ماه برای بزرگ شدن ثمره عشق کشیده شده باشه فقط تنها جمله ای که میتونم در این موقعیت بگم اینه که:
"همسر گلم تاج سرم دوست دارم و تو و ثمره عشق تو روهم دوست دارم"

"""""البته باید اذعان کنم که دست به قلم من به خوبی دست به قلم شدن خانم گلم نیست اما چه کنیم، برگ سبزیست تحفه درویش"""""

...اینها مقدمه ای بود بر نه ماهگی ثمره عشقمون انشاالله عزیزم با قلم شیرینشون ادامه مطالب رو خواهند نوشت.

9ماهگیت مبارک

http://i28.tinypic.com/301im1x.gif http://i28.tinypic.com/301im1x.gif

تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست،

وین حیات عزیز و گرانبهاست ،

لبخند چشم توست

هر چند با تبسم شیرینت ان چنان

از خویش میروم که نمی بینمش درست!

لبخند چشم تو

در چشم من ، وجود خدا را اواز میدهد

در جسم من تمامی روح حیات را پرواز میدهد

جان مرا که دوریت از من گرفته است

شیرین و خوش دوباره به من باز میدهد.

 

"فریدون مشیری"

 

مامانی:مرسی بابایی که علارقم همه مشغله وقت گذاشتی و مطلب برامون آپ کردی و همیشه قدردان زحماتتیم و مرسی که برای زندگیمون و آینده محمد حسین تلاش میکنی و خسته میشی .ایشاله محمد حسین هم قدر دان زحمات و محبتات باشه

من دیگه دلم نمیاد چیزی اضافه کنم و یه ریپرت مختصر بدم : اینکه اینروزا محمد حسین رو یه چکاب بردم آزمایشگاه بهار، که از بچه ام کلی خون گرفتن و اذیت شد که فکر میکنم نه برا دردش بلکه برا اینکه دستشو دوست نداره که محکم بگیرن و وقتی ازاد شد شیرجه زد تو بغلم و سرشو گذاشت رو شونه امو اروم شدماچبغلکه ایشاله خیره و اما محمد حسین کلیدبرق رو خاموش روشن میکنه و میفهمه وقتی میگی بدون اینکه اشاره کنی و همراه زدن کلید باید لامپ رو هم نیگاه کنه که ببینه خاموش یا روشن شد هیپنوتیزمو وروجک از چیزهایی که منع میشه سوء استفاده میکنه مثلا تا گوشی رو رو زمین جا بذاری یه نگاه شیطنت امیز میکنه و گوشی و برمیداره و شرایط و میسنجه اگه لبخند بزنی به قصد فرار غلت میزنه و اینجاس که دیگه بیگیر بیگیر شروع میشه و کلی کیف میکنه از اینکه دنبالش کنی و اون بخواد فرار کنه و یهویی گیرش بیاری یه فوت کنی تو شکمش و زیر بغلشو بدی بالا و هم همش(که همون بخورمشنیشخند) کنی و ریسه میره از خنده و سعی میکنه زیر بغلش و بالا نده و البته این بیشتر در تخصص بابایی و ما کمتر زبان. دیگه اینکه موقع خواب خیلی وول میخوره و خیلی بد میخوابه و همش باید پاشو از رو بالش برداری برعکسش کنی یا موقع غلت زدن مدام به درو دیوار تخت میخوره

خلاصه بهر طریقی درگیریم و نهایت کلام و شوخی و خنده و حرف جدی و خاطره  و ... تو خونه به این وروجک میرسه و سرخوشیم از این لطف و بخشش خدا و شکرگزارشیم در همه حالات و ایشاله که همیشه اون چیزی که خیر و صلاح ما و دوستانمون هست برامون پیش بیاد و همیشه حامی کوچولوهای معصوم باشه و عاقبت هممون هم بخیر باشه

آمین

درپناه حقلبخند

 

پریال ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +