مرور خاطرات1

محمد حسین جان ما!ماچ

سلام عزیز دلم

امروز که بابا طبق معمول همیشه جمعه رو هم کار میکنن و البته با یه تفاوت از قبل که یه جمعه در میون پیش ما هستن که اونهم باز در تلاشن که جمعه هاشونو خالی کنن که امروز صبح خیلی زود رفتن و من و عزیزکم هم رفتیم خونه مامان (جا داره همینجا از بابا جون تشکر کنیم که بخودشون سختی میدن و بدون ماشین میرن و ماشین رو برای من و محمد حسین میذارن ، بابا مرسی و دوستت داریم)  البته با مامان رفتیم یه مقدار وسایل کمک غذایی محمد حسین جانم رو خرید کردیم و البته امروز به یه چیزی پی بردم که جدیداً از وقتی که یه بار بابایی تو رو گذاشته پشت رل که فرمان رو میگرفتی و خودم هم یکی دوبار موقع گریه کردن بلندت کردم و تو بغلم بودی ، فکر میکنم که دلیل گریه کردنای جدیدت تو ماشین اینه که میخواهی موقع رانندگی تو بغل و پشت فرمون باشی که اونو امروز از ساکت شدنت موقعی که دستت به فرمون ماشین خورد فهمیدم و البته مامان هم اینو تائید کرده که حالا ایشاله درست میشی و باید ترک عادت بشی قهر،عصر خونه خودمون اومدیم که امروز بابا جون زود اومدن که بعد یه مقدار بازی با بابا جون از ساعت 8 همراه بابایی خوابت برده و همچنان هم خوابی و منم فرصت رو غنیمت شمردم و از این تنهایی شب استفاده کردم و یه مقدار کارای شخصی و کارای خودمو جلو انداختم که هر از چند گاهی یه سر بت میزنم و یه بوست میکنم که اینقده خوشمل خوابیدی

البته یه سر اومدم و داشتم عکسا و فیلماتو میدم ومرور خاطرات رو میکردم که این شش ماه تغییر و تحولاتت چطوری بوده و گفتم بیام یه مطلب برات آپ کنم و ذهنیاتم و تو دایره وبلاگ بریزم

این عکس سه روزگی عزیزم تو بغل باباییه

35-1

 

عکس اولین حمام محمد حسین

35-2

 

اینجام عکس 10 روزگی محمد حسین بعد از برگشتن از مطب خانم دکتر صفارزاده

البته این عکس رو من و بابایی خیلی دوست داریم

35-3

 

و بعدشم هم خواب

35-4

 

اینم تو یه ماهگی بود که موهات شروع کردن به بور شدن

البته اون نگاهای هوشمندانه اتو قربون برم اول

35-5

 

اینم یک ماهگی

35-6

 

تبریک محمد حسین در روز پدر

15 تیر ماه

35-7
35-8

محبتهای پدرانه

35-9

محمد حسین در اولین سفر کاشان در حال ناخن گیری توسط عمو محمدرضا

35-10

اینم محبتهای عمو جون محمدرضایی

35-11

35-12

35-13

آخرشم این

35-14

اینم اولین باری که خودم حمامت کردم

35-15

روز دوماهگی و بعد از واکسن دوماهگی و اولین واکسن که خودم بردمت

35-16

محمد حسین دوماهه من

35-17

چقده که عاشق این عکستم خوشمزه من

35-18

محمد حسین 2و 2 روزه من با لباسایی که دایی جون مرتضی فرستاده بودن

35-19

این عکس هم خودت به همین حالت خوابت برده بود

35-20

اینم عزیز سه ماهه من

35-21

روز سه ماهگی خونه مامان جون پروین

35-22

محبتهای پدرانه

35-23

تنبیه بابایی بخاطر اینکه محمد حسین دستشو تو دهنش نکنه و لوندی های محمد حسین

35-24

قربونت برم من

35-25

ادامه دارد....

پریال ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

عادت و رفتار این روزا.....

سلام عزیزکم

نمیدونم چرا امشب هر چی شیر خوردی برگردوندی

خیلی نگرانم کردی

نمیدونستم باید چیکار کنم بلندت کردم و نفستو گوش کردم که جیغ زدی که بذارمت زمین و گذاشتمت که دوباره خوابت برداوه

علتشو نمیدونم

اومدم تا از این روزات برات بگم و حال خودم تو این روزا

  • مدل خوابیدنت رو دست میخوابی و خیلی کم به پشت میخوابی و موقع خوابیدنت اینقده از خودت صدا درمیاری مث لالایی مانند تا چشات گرم خواب بشه و صدات یواش یواش کم میشه تا خوابت ببره
34-1
  • راستی یه هفته ای میشه که دیگه تنهایی تو اتاق خودت میخوابی تا صبح البته تا ساعت 11 خوابی به طور معمول
  • پاهات و خیلی با دستات میگیری
34-2
  • رو شکم می افتی و غلت می زنی 
34-3
  • تو تختت خودتو به اینو و اونور میکوبی مث اینکه از نرمی تشک خوشت میاد        
  • اویز بالا تختت برات جالبه چون با یه نوعی کنجکاوری میبینیش
  • اگه اسباب بازی جدیدی جلو دستت باشه خیلی باش سرگرم میشی و همه جوره زیر و روش میکنی تا خسته بشی ازش 
  • تلفن صحبت کردن رو سرت میشه و وقتی گوشیو دست میگیریم تو همش میخواهی که گوشیو بگیری و از خودت صداهایی در میاری با لحن بالا و پایین
  • این روزا اگه بخوام کاری انجام بدم یا تو اشپزخونه باشم با کالسکه میبرمت و خوشت میاد فقط باید همش در حال حرف زدن باشم برات تا مشغول باشی 
34-4

34-5
  • تو رورویک نشستن رو خیلی وقته برات شروع کردم که از اهنگاش خوشت میاد و ذوق میکنی و خودتو هل میدی به سمت جلو ، البته با نوک پنجه اینکارو میکنی  

34-11

  • دندون گیر که خیلی وقته تو دهنت میکنی
34-6
  • اشیا رو براحتی با دستات میگیری و تو دهنت میکنی
34-7
  • ها راستی اوایل یه صدای متفاوت مث یه جیغ خفه شده از خودت در میوردی که الان وضوح صداش بیشتر شده و موقع بازی و ذوق و دست و پا زدن جیغای تقریباً بنفشی هم همراشونه
  • گهگداری هم تلویزیون میبینی اونم مدت شاید 5 دقیقه بدون حرکت مث برنامه های رنگوارنگ مث فتیله ، برنامه کودک، تبلیغ های پر سروصدا
34-8
  • شیشه شیر که متاسفانه نمیخوری
  • پستونک که اصلاً نخوردی و دیگه هم نمیگیری
  • راستی در تدارک وسایل کمک غذایی ام برات که ایشاله از هفته بعد برات شروع کنم خدا کنه فقط مشکل بد غذایی با هم نداشته باشیم  
  • راستی از اون بابایی ها هم هستی خفن، که شب که بابا میاد تا وقتی گشنه ات نشه مامان بی مامان و شیرجه خودتو ول میکنی تو بغل بابا و حال میکنید با هم

محمد حسین لباس پوشیده بابایی منتظر بابا که برن گردشخنثی

34-9

در نهایت خدا کنه هر جور هستی و هر جور میشی به بابا جون بری و الگوت بابا باشه

اینم آخرین ورژن عکس محمد حسین که دیگه دوربین رو میفهمه و ژست میگیره جلوش

34-10

راستی فردا میخواهیم بریم اداره با هم خدا کنه که کارا خوب پیش بره

آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن و شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکر بخاطر همه چیز 

پریال ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

مهمانهای عزیزمون

سلام محمد حسین خوشگلمبغل

این هفته مهمانها و عزیزانی داشتیم که بخاطر دیدن تو اومدن پیشمون و خوشحالمون کردن   ولی مهمونای عزیزتری داشتیم که با اینکه خیلی کار داشتن بخاطر دیدن تو خوشگلم پاشدن و اومدن و ما رو خوشحالتر کردن   که بخاطر همین یه مقدار دیر وبلاگتو آپ کردم

عزیز جون فاطمه   و بابا جون حاجی   از کاشان برا دیدن تو اومده بودن که خیلی وقته میخواستن بیان و عزیز سرماخورده بود و بخاطر تو صبر کرده بود که خوب شه و بیاد که تو سرمانخوری و بابا حاجی  هم طبق معمول هزارتا کار داشته از آژانس گرفته که دست عمو جعفر داده بود و تا کارای دیگه اشون رو که بتونه بیان پیش ما و پیش تو که ازشون تشکر میکنیم و مرسی که ما رو دوست دارن و مرسی که تو رو دوست دارن و فقط کم بودن پیشمون که اونم باز غنیمته و ازشون تشکر میکنیم و ایشاله بشه زودی ببینیمشون بازم

راستی نازنین عمو هم بعد ما رفتن مشهد و نازنین خوشگله هم مشهدی شده که ایشاله زیارتشون قبول باشه و خوشبحالشون که رفتن مشهد

راستی مامانی دیشب کلی شجاع شده بود

دیشب بابا دیر اومدن خونه و بارندگی شدید و همراه باد و رعد و برقی بود که خونه و پنجره ها رو میلرزوند     که تو اون حین برق هم رفت و من شیرجه زدم تو رو تو تاریکی بغل کردم و جرات تکون خوردن نداشتم و موبایلمو جلو چشم تو گرفتم و روشن کردم که چشای تو توتاریکی گشاد شده و بود و من سعی میکردم همش بات حرف بزنم که نترسی ولی جرات نیگاه کردن به دور و ورمون رو نداشتم  و کلی حس مادری از خودم تراوش کردم که جای تقدیر و تشکر و داره  

میبوسمت نازگلکمبغل

پریال ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

قد و وزن پنج ماهگی

سلام عشق شیرینم

دیروز با هم رفتیم برای قد و وزن پنج ماهگیت و دیگه برخلاف ماه گذشته که از در واکنیساسیون تو میرفتیم و میزدی زیر گریه ، گریه نکردی و خانمه که دیگه ما رو میشناسه و هر بار با تو کلی حرف میزنه و تا دیدت گفت وای این زشته که باز اومد و بعد گرفتن قد و وزنت و گفتن اینکه شکر خدا همه چی طبیعیه و خوبه و باید ماه بعد بریم واکسن برات بزنیم که موقع برگشت رفتیم خونه مامان و مامان هم کلی بات حال کرد و اومدیم خونه

این روزا احساس میکنم که زمان خیلی تندتر میگذره هم دوست دارم زود بزرگ شی هم دوست ندارم مرخصیم تموم شه

یه ماهه دیگه باید تنهات بذارم و برم سرکار تازگی هم متوجه شدم که شیشه نمیگیری و دنبال یه راهکارم که چکار باید بکنم هیچی بذهنم قد نمیده

از یه طرف میخوام کارمو ول کنم بخاطرت و از یه طرف میگم نه

تو اینمدته خیلی سعی کردم که کارمو عوض کنم و راهمو نزدیکتر کنم بت که مدیر کلمون هنوز موافقت نکرده و گفته کسی نمیتونه کارمو انجام بده ولی خدا کنه که موافقت کنهنگران

خیلی مغزمو درگیر خودت کردی هیچکی این احساس اینروزای منو نمیتونه درک کنه

فکر میکنم از تو دارم خورد میشم ، خیلی نگرانتم گل کوچیک بیگناه من ، فرشته زیبای من، شیشه عمرم نگرانتم ، خیلی بهت وابسته شدم ، به اون خنده و گریه هات

چجوری آخه من میتونم دقیقه ای ازت جدا شم ناز پسر من

خدایا خودت کمکم کن

خدا کنه این مشغله های ذهنی زودتر سامون بگیره

راستی داشتم میگفتمقد و وزن این ماهتو

قد:سانتیمتر

وزن:گرم

زودی بزرگ شو پسرم

پریال ; ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

تولد امام رضا مبارک

عزیزک خوشگلم سلامبغلامشب دختر عمه اشرف قراره بیان خونمون دیدن توقلب و هی در رفت و امدم پا سیستم و مشغول شام پختنم و اومدم که تاریخ امروز و تو وبلاگت ثبت کنمقلب

امروز تو تاریخ شمسی تولد امام رضا هست

که میشه هشت هشت هشتاد و هشت تولد امام هشتم٨٨/٨/٨

 

امام رضا جونم تولدت مبارک باشه

  

 امیدوارم که بازم بطلبی بیابیم پابوستون آقا!

31-1

پریال ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

پنج ماهگیت مبارک

خوشگل نازنینم

محمد حسین من و بابایی

امروز پنج ماهه شدهبغل

5 ماهگیت مبارک

        

http://i28.tinypic.com/301im1x.gif http://i28.tinypic.com/301im1x.gif

 

30-1

شکر خدا و ایزد منان   که تا الان هیچ آزار و اذیتی برا ما از لحاظ سختی بچه داری نداشتی و فقط کارهای روتین رو باید برات انجام میدادیم و یه جاهایی هم اگه دیر میشده خودت صبوری بخرج میدادی

الان دیگه خوابت کامل هست شبها و از شب تا فردا حدود 10 الی 11 خوابی و بعد از اونم از 12 و نیم تا 2 و بعد از 4 تا 5 و یه میانگینی بین این حدود و وسطای اونم مشغول بازی هستی و از خودت صدا در میاری و لبت وگاز میگیری

البته از اصواتت بگم

وقتی که شیر میخوری و اگه یه ذره اصرار کنم در حد البالو قرمز میشی و صدای ممتد در میاری که نمی خواهی و اصرار نکن مادر جونم

یه مدتی هم هست جلو عکسا که نگه ات میدارم و یه کلمه رو چند بار تکرار میکنم و بعدش به تو میگم که حالا نوبت توئه یه صداهایی میگی که فکر کنم همون کلمه رو داری تکرار میکنی

رو شکم افتادن رو هم که مث بلبل بلد شدی      

فقط یه غلت زدن رو مونده بود که اونم بابایی کشف کرده و فکر کنم مدتا بلد بودی ولی من ندیده بودم

فردا هم برا قد و وزنت ایشاله میبرمت   

ها راستی پاهاتم با دست میگیری و هی با تعجب نیگاشون میکنی

در ضمن دیگه تلفن نمیتونم حرف بزنم برا اینکه قبلش باید بدم شدم حرف بزنی

اونم بلد شدی و سیمشو میکشی و اوایل صدا از تو گوشی که در میومد دهنتو میذاشتی تو گوشی و حرف می زدی ولی الان خیلی با شخصیت تو دهنی تلفن حرف میزنی اونم با بالا و پایین کردن صدات که فکر کنم یه مطلبی رو داری میگی که ما نمی فهمیم که دیشب خاله جون مریم که از رشت اومد و تو پشت تلفن داشتی کوچولو کوچولو براش حرف میزدی

الهی من بمیرم برات مامانی

الهی که قربون اون چشات برم که بقول بابا جونی زیر و رو میکنه آدمو

بهر حال قربون همه حرکات و رفتارای با شخصیت و بزرگونه ات بشم که وقتی نیگات میکنم نگاهات بزرگونه است و توش هزارتا حرف هست

دوستت دارم یه عالمه

30-2

پریال ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

پسر دایی جون مرتضی تولدت مبارک

سلام خوشملمماچ

امیدوارم که گردش دونفرمون بت خوش گذشته باشه هر چند هوا سوز داره یه مقدار ولی اون چشای کنجکاو و خوشگلت از زیر کلاه که همه چیو میخواهی چک کنی و هیچ لبخندی و که عابرا و خانمهایی که میشناسنت رو جواب نمیدی و مث ادم بزرگا نگاشون میکنی و قربون برم که بیرون رفتن و دوست داری و موقعی که برمیگردیم زودی خوابت میبره.فرشته خوشگل من دوستت دارم

دیشب هم خانم دایی جون مرتضی یه نی نی پسر خوشگل مث تو بدنیا اورد و امیدوارم که سالم و سلامت باشه و فرزندی صالح برا پدر مادرش باشه

دایی جون مرتضی بابا شدنت مبارک

کاش میتونستیم پیشت باشیم و تو خوشحالیت بیشتر سهیم باشیم

خیلی مراقب خودت باش و به پسر دایی که فارسی هم یاد بده  بگو عمه خیلی دوستش داره و منتظریم که با همدیگه زودی بیارینش ایران که روی ماهشو ببینیم        

بوسمژهبغل

http://www.funtasticfavors.com/files/Happy_Birthday_Baby.jpg

پریال ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

گلهای عمو جون حسی

سلام عزیز دلم

خوب بخوابی خوشگلم

الان ساعت 2 و 30 دقیقه بامداد هست و قابل توجه بابا جون که تا این موقع بیدار نشستم دارم برای ناهار فرداشون غذا می پزم اگه این سرما خوردگی امونم بده خیلی خوب میشه

امشب عمو جون حسین که یکی از بهترین دوستای بابایی هست به همراه خونواده خوشحالمون کرده بودن و خونه ما اومده بودن و اونم با دو تا گل خوشگل و دوست داشتنی شون که محمد امین که 2 سال و فکر کنم یک ماه نشده باشه و علی کوچولوی خوردنی  که 40 روز از محمد حسین مون بغلکوچیکتر بود و محمد حسین از اونجا که ما بچه کوچیک تو فامیل نداریم براش خیلی جالب بود یکی مث خودش کنارشه و خیلی دوست داشتم تو فکرش بودم و می فهمیدم الان داره علی خوشگل و به چه شکلی میبینه و چی فکر میکنه

در هر صورت پسر عموهای محمد حسین افتخار دادن و چند تا عکس با محمد حسین انداختن که روی گل دوتاشونو می بوسمو ازشون تشکر میکنمبغل

محمد حسین و محمد امین و علی کوچولو

27-1

علی و محمد حسین
27-2

اینم خیلی دلم میخواد ببینم همو چجوری میبینننیشخندیول
27-3

پریال ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

کادوهای دایی جون علیرضا

سلام محمد حسین جان لالا کرده منبغل

اینهم به درخواست خاله جون اعظمماچ اومدم یه مطلب ویژه رو اپ کردم براتعینک

26-1


پریال ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

سفرنامه2-نیشاب

سلام خوشگلم دوباره 

مامانی امروز حسابی سرماخورده و بابا جون هم امروز سرکار نرفت و هم تیمارداری میکرده و هم بچه داری

وای که اگه نبود مامان تلف شده بود   چون خیلی استخوون درد داشتم و از یه طرف هم میترسیدم که تو مریض شی و شکر خدا الان بهترم و ساعت هم 1و نیم شبه که تو خوابیدی و یه مقدار کارا رو رله کردم و با یه لیوان بزرگ شیر عسل گرم اومدم وبلاگ و آپ کنم

و اما ادامه روز ششم

ساعت 4 به سمت نیشابوور و خونه خاله جون اعظم حرکت کردیم ساعت 5و نیم بود که رسیدیم اونجا که شب هم در خدمت خاله جون و خونواده مهربونشون    بودیم که البته هنوز مزه غذاهای خوشمزه با اون مخلفات خوشمزه که کدبانوگری هر از انگشت خاله میچکید همچنان در زیر زبان حس میشه    

شب رو هم خونه خاله بودیم  و سوسن جون رو هم زابره(البته اگه درست نوشته باشم)کردیم و بایه نت گردی و خواب که خاله جون اعظم و سوسن گلی رفتن دنبال کار و زندگیشون که ما میخواستیم خداحافظی کنیم و برگردیم تهران که حسن آقا از طرف خاله برامون خط و نشون کشیدن و از اونجاییکه مرخصی استعلاجی گرفته بودن . قرار بود استراحت کنن و خونه بودن  زحمت کشیدن و ما رو بردن جاهای دیدنی نیشابور که بازم تشکر میکنیم بعد اومدیم خونه که خاله جون که قابل ذکره که خاله بعد بیست سال زندگی مشترک مث مامانی کلید خونه خودشم نداره پشت در نشسته بود و دوباره پوزش باید بطلبیم  برای ناهار بیرون رفتیم که بازم دستشون درد نکنه و خیلی مرسی ساعت 3و نیم بود که دیگه خداحافظی کردیم و برگشتیم تهران که ساعت 11 ونیم رسیدیم شهر وطن  و البته خاله جون دستتون درد نکنه بابت سوغاتیا و خاله جون دوستت داریمبغل

تماس فرت

 

محمد حسین خواب در کنار اسکلتهای شهر زیر خاکی شادیاخ نیشابور

25-1

محمد حسین در کنار مقبره کمال الملک نقاش معروف
25-2

اینم یه عکس اختصاصی محمد حسین با کمال الملک
25-3

نکته جالب توجه در مورد عطاراینبود
عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شد و به عرفان روی آورده است.
در مورد چگونگی این انقلاب روحی داستانهایی وجود دارد که درستی آنها از نظر تاریخی معلوم نیست ولی معروف ترین آنها این است که روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد .
درویش به او گفت : ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟
عطار گفت : همانگونه که تو از دنیا می روی . درویش گفت :تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت : بله ، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا رفت.
عطار چون این را دید شدیدا" منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد.
او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت عارف رکن الدین رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود.

محمد حسین و عطار
25-4

25-5

اینم شتر گردشگری که خیلی چپ نیگاه میکرد و سوار نشدیم
25-6

امامزاده محروق و امامزاده ابراهیم
25-7

و نکته جالب توجه در مرود خیام برای من اینبود که هم حکیم فلسفه ریاضیدان و هم شاعر بودن و پیشگامانی در ایران و جهان داشتند و تنظیم تقویم جلالی بودهخیال باطل
خیام
25-8

"مسجد چوبی " برای اولین بار در سال 1325 با دیوارهای کاه‌گلی و سقف چوبی، با وسعت فعلی و در همین مکان بنا شد و در سال 1378 پس از مخروبه شدن مسجد اولیه، مسجد فعلی با شکل و شمایل جدید و با شیوه‌ای نوین در همان مکان احداث گشت.
این مسجد اولین مسجد چوبی مقاوم در برابر زلزله در جهان و به وسعت دویست متر مربع و سقف آن به صورت شیروانی می‌باشد و دارای دو مناره هر کدام به ارتفاع 13متر از سطح زمین و وزن تقریبی 4تن می‌باشد و شکل ظاهری آن به صورت کشتی‌ای است که گویی بطور وارونه روی زمین قرار گرفته است.
در مجموع 40تن چوب در بنای آن بکار برده شده و ساخت آن حدود دو سال به طول انجامیده است.
سه درب ورود و خروج، و 5 پنجره در ساختمان بنا وجود دارد. اسکلت آن از نوع سازه‌های مقاوم در برابر زلزله و با ماندگاری طولانی و به شیوه Twobyfour یا Double ساخته شده است و آبدارخانه این مسجد، دارای کابینت‌ها، دیوارها و حتی سینی‌های چوبی است، کف و بخشی از دیوار آن به دلیل رعایت مسائل بهداشتی با کاشی و سرامیک پوشیده شده است. تشویق

مسجد بسیار زیبای چوبی در 7 کیلومتری نیشابور
25-9

این هم نمونه ای از هنرنمایی پدر
25-10

اینهم عشق در راه برگشت به تهران
25-11

پریال ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +