یک روز پدر و پسر

سلام به دوستای مهربونمون و گلهای خوشبوشون..

سلام به پسر عزیزم و بابایی عزیزترش..

امروز دقیقا نمیدونم میخوام چی بنویسم ولی میخوام هر وقایعی که اتفاق افتاده رو اول از همه با همون تیتر مهم بالا بقلم بیارم..

این هفته مادر گرام و پدر گرام بنده بدون اطلاع به گشت و گذار پرداختن و من هم در تماس اول اظهار خوشحالی کردم و گفتم که بمون و استراحت کن ولی وقتی گوشی قطع کردم و به این فکر کردم که محمد حسین رو هر روز صبح من پیش مامان میبردم و حالا چه کنم که تازه یادم افتاده بود در تماس دوم با التماس و عجر و لابه که مامان جان فردا بیا ..حالا شنبه رو بمون و یکشنبه برگرد و این حرفها همراه بود..طی شور و مشورتی که با پدر محمد حسین انجام شد قرار رو بر این گذاشتیم که پدر جان روز شنبه در منزل بمانند و محمد حسین داری کنند که بماند که نیم بیشتر دوستان فهمیدند و شهود واقع شدند برای اینکه قرار بر اینست که این پدر مهربان و همسر جورکش بنده خانه بمانند که اینها در واقع در حد شوخی و پایه خنده در اتی خواهد بود که جدی گرفته نشد چون جور کشی و مهربانی پدر و زحماتش بر اینجانب به ثبوت رسیده و بدل مبارک نگرفتیم و ما هم اون مابین بادبزن بدست کمک پدر منقل رو گرم نگه داشتیم و ساعاتی رو خوش و خرم گذران کردیم ...

و اما روز شنبه که محمد حسین با پدر که اولین باری بود تنها در خانه بودند که باید حتماً به ثبت تقویم جلالی برسد در سالهای آتی ...هوراهورا

همسر مهربان الحق والانصاف حسابی با محمد حسین خوش گذرونده بودند و محمد حسین کم نکیفیده بود و با هم گردش بیرون رفته بودند و غذا خورده بودند و توپ بازی و کالسکه سواری و خلاصه کلام جای تشکر و قدردانی در این صفحه که گسترده جهانی از این همسر مهربان دارد

همسرم تاج سرم مرسی!

و اما مادر جونی که من باشم  اون روز که 21 ام میشد رو اداره بودم و عصر که خونه اومدم دیدم بابایی و محمد حسین سر کوچه منتظر منن عینکابلههورابغلفرشتهاز خود راضیزبانچشممژه(اینا بخشی از حسوس اون موقع منه که باقیشو شکلک نداشتمنیشخندگاوچران)که انگار جونم جلوتر از ماشین میرفت و سر کوچه ماشین رو گذاشتم و تیزمحمد حسین که با تعجب منو نگاه میکرد از تو بغل بابایی گرفتم  و بابایی ماشین رو تو پارگینک اورد و بعد گزارش کار اون روز رو بهم دیگه دادیم و هر و کر و خنده و ...

و اما مادر گرام بنده که روز یکشنبه هم نیومدن و از اونجایی که مرخصیها رو سال شروع نشده به نصف داره میرسه و از اونجایی که نوبت بر من بود که در خانه بمانم و تصمیم براین گرفتم که محمد حسین رو اداره ببرم با خودم و البته با چندساعت تاخیر محمد حسین رو تا بیدار شد و صبحانه دادیم و بغل کردیم و به اداره رسیدیم و از دم در تا تو اتاق 2 و نیم ساعت در مسیر مشغول بودیم با همکاران و دوستانی که اولین بار بود محمد حسین رو میدیدن و محمد حسین هم در اول چسبیده به سینه من بود و همچنان در یخ که کم کم نطقش باز شد تو اتاقی که رفتیم و یه آعت بلند با دیدن ساعت دیواری گفت و یه آمپ با دیدن لامپ و خلاصه حسابی خوردنی شده بود و بازار ماشاله و اسفند یادت نره و شکلات و جیبای پر شیرینی ما براه بود و موقع اذان هم در راهرو با صدای بلند همراهی میکرد و هر کی میدید دیگه ... و بعد هم غذا و منزل که محمد حسین هم در مسیر رفت و هم آمد در خواب ناز بود و بچه پر حوصله و خوش مسافرتی نشون داده شد که دیگه آخر وقت اداری خسته شده بود و میخواست که بره بیرون هر کیو میدید بدون مقدمه بای بای میکرد باش که مرده بودم از خنده و بعدش هم منزل و از بس بچه ام خسته شده بود از 6 تا هشت و نیم شب خواب بود و روز خوبی رو در تقویم خاطراتمون ثبت کرد و تماسی که با مادر حاصل شد و بنده خدا خواهش کرد که فردا هم بمونهنگران که فهمید من بچه رو اداره بردم همون موقع حرکت کرده بودن و شب که دیشب باشه رسیده بودن خونه و امروز با محمد حسین و مامان هستن تا روزهامون باز تکرار و تکرار ...

بازم عذر میخوام از دیر گذاشتن عکسها و سعی هم بر این هست که عکسارو اپ کنم ولی فرصت دست نمیده که عذر میخوام و سعی میکنم که این پست رو حتما با عکس در تعطیلات آخر هفته ویرایش کنم..

حق نگهدار خانواده های گرمتون..

 

ویرایش شد در تاریخ 27 فروردین روز جمعه:

روز سیزده بدر در یه سوز سرد بعدازظهری

65-1

زمان برگشت بمنزل


65-2

65-3

65-4

مامانی مسواکت کو!!!!

65-6

حالا مسواک بزن!!!

65-5

پریال ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()    +

روز از نو روزی از نو...

بازم اول روی عرض ادب و سلامم به دوستان عزیز و مادران پر محبت و کوچولوهای دوست داشتنی شون هست

سلام بعدی به همسر عزیزتر از جان و محمد حسین صبور و با شعورم دارم

یه سجده شکر  رو با نهایت شرمندگی بخاطر خیلی وقتایی که فراموش کردم برای اون مهربان حامی روزی دهنده بی منت که لطفش همیشه شامل حال ما و گرما بخش و حامی زندگیمون بوده دارم و امیدوارم که قلم عفوش رو از روی گناهانمون برنداره و در همه حال تنهامون نذاره... خدایا عاشقتم...

تو پست قبلی یه گزارش عید را در نیمه اول تعطیلات دادم که در سفر بودیم و اما نیمه دوم که از مدتها قبل در حال برنامه ریزی بودم که در تعطیلات عید هر جا بودیم جوری طراحی کنیم که هفته دوم در منزل باشیم و به پسرک گلم بیشتر برسم که طبق برنامه ریزی انجام شد با این بدی که روز آخری که برمیگشتیم پسرکم سرما خورد و تو این هفته علارقم تب و سرفه و عطسه و بیحالی ناشی از  استفاده داروهای سرماخوردگی داشت ولی بهیچ وجه کج خلقی از طرف محمد حسین احساس نشد که هنوز تو کف شعور و تحمل این بچه ام ....خدایا شکرت...خیلی وقتایی که مشغول بازی بود دراز میکشید و خوابیده ماشین بازی میکرد و اگه نشسته بود بعد چند دقه بازی مث آدم بزرگا میخوابید رو متکا و مصرف اب اونجایی که گلوش خشک میشد زیاد شده بود و ولی چون تو خونه خودمون بودیم هم استراحتش خوب بود هم رسیدگی و وقت آزاد بیشتری میتونستم برای مراقبت از عزیزکم بذارم که خداروشکر همه چی خوب پیش رفت و اون روز موعود که از قبل تعطیلات عید منتظرش بودم رسید و باید باز دل میکندم از محمد حسین و بیشتر ساعتهای روز رو اون چهره دوست داشتنی شو نمیدیدم....جالب این مدت تو مهمونی و خونه محمد حسین به منو پدرش چسبیده بود و مامانم میگفت دیگه این بعد تعطیلات پیش من نمیمونه و خودم هم کلی واهمه داشتم که اگه سخت بگذره به پسرم چه کنم  که روز شنبه علارقم میل به برگشتن به محل کار (علارقم خیلی مشدد خوانده بشه پلیز )...چون واقعا نمیخواستم برم سرکار و اون روز رو اصلا نتونستم متمرکز بشم رو کارام و همش دلم خونه بود و سعی کردم که عصر زودتر از همیشه خونه برسم که نشد و وقتی چهره خوشگل عزیزدلم رو تو خونه دیدم که مامانی میگفت که اصلا بدقلقی نکرده و کلی هم با هم کیفیده بودم دلم آروم گرفت و تا دیروز که مرخصی گرفتم و خونه بودم در محل کار و بدون محمد حسین بودم و ایشاله این دو روز هم زود بگذره و دو روز آخر هفته رو هم کنار هم باشیم...

اما از پیشرفتای گل پسری

اول از همه این پسرک ما بقول پدری هم به زاله هم به ناله.... حالا میگم چرا!!...اینکه  محمد حسین علاقه  عجیبی به قران و اذون داره که این فکر کنم برمیگرده به اون دورانی که من مدتها در زمان بارداری قران و موقع پخش اذون میشستم و گوش میکردم برمیگرده ...که الان وقتی محمد حسین موقع گریه قران بشنوه اروم میشه و گوش میکنه و همراه قران و اذان هم صداهایی با همون فرمت از خودش در میاره که اشک ادم و در میاره...و خیلی وقتایی که پدری همراه پخش قران همخوونی کرده با قرائتش محمد حسین هم موقع شنیدن قران نگاه به باباییش میکنه که یعنی شمام بخوون . چند شب پیش بود که موقع اذان و گفتن حی علی الفلاح دیدم محمد حسین با همون لحن و مث همون طرز خوندن صدایی شبیه حی علی الفلاح از خودش در اورد که اشکمو در اورد و خیلی دوست دارم که بعدها هم در زمینه علوم قرانی پیشرفت داشته باشه

خدایا خودت حامی این عزیز دلمون باش و خودت راه راست رو جلو پاش بذار

اما در مدل دومش که بیشتر خونه مامانیه و مامان براش سی دی اهنگ گذاشته یاد گرفته که موقع پخش موسیقی به روایتی نانای نانای کنه و مدام دستش رو هواست و تکون میده و مامان خودم که بش میگه محمد حسین نانای کن .اشاره به تلویزیون میکنه که یعنی روشنش کنخنده و یه علاقه عجیب دیگه اینکه برخلاف باقی علایقش که سطحیه و مقطعیه ..علاقه عجیب به امتحان کردن صداها با اجسام مختلف مثلا اگه قاشق دستش باشه .باید این قاشق رو به روی بشقاب ..پشت بشقاب ...کنار بشقاب ..همینطور هر اشیاء دیگه ...روی میز ...خلاصه روی هر چیزی که دم دستش هم امتحان کنه و اگه که صداش زیاد باشه چشاشو به طرز خوردنی واری میبنده و همچنان میزنه..ابله و همینطور از کلیپهای مورد علاقه اش کنسرت یانی هست و خلاصه ریتم و اهنگ و موسیقی لایت و ....حالا تصور کنید که از این پسرم چی میخواد بعد ها تراوش بشههیپنوتیزمچشم

خلاصه اینم از این مدلکاش...

اما از اونجایی که تو این سن بچه ها مشغول یادگیری و تقلید از بزرگترهاشونن ما هم سوء استفاده کردیم و هر چیزی که دم دستمون هست به محمد حسین یاد میدیم و کارهایی که براش انجام میدیم رو توضیح میدیم ..مثلا الان لباسای پسرمو عوض کنم..الان جوراب براش بپوشم و پسرم پات و بیار و دستتو بالا ببر و دهنتو باز کن و برق و خاموش کن و این فشار بده و در و ببند و درو باز کن و بشین ..حالا وایسا حالا بای بای کن ..دالی کن ... موقع مار موش بازی میگیم بزنش که با کف دست میزنه رو دستت وو بیگیریمش که عاشق دنبال بازی و جیغ زدن حین فراره و... پاهات کو... و لامپ کو..لوستر کو...تویی تیت کو( تا یادم نرفته عیدیای دایی مرتضی رسید چند شب پیش همراه با عکسای خوشگل پسرش کوروش که هر موقع که رسیدم اسکن کنم عکسها رو خواهم گذاشت و این تویی تی هم کادویی دایی مرتضی اسقلب)... و تلویزیون کو...توپت کو ...خلاصه تا جایی که بچه ظرفیت داشته باشه و استقبال کنه چیزی یادش میدیم و باش حرف میزنیم و تا الان شکر خدا هوش یادگیری خوبی داشته و تا حدودی هم تونسته ادا کنه کلمات و یه چند ثانیه ای هم بدون کمک وایسه که بیشتر ترس داره که زودی میشینه یا خودش و ول میکنه تو بغلت که اگه مصر باشی در وایسادن سریع میشینه و دوست نداره که ادامه بده...شکر خدا حرفها رو خوب متوجه میشه از اینکه مامانی نازیش کن ...دست نزن میشکنه و اونجا نرو خطرناکه گوش میکنه که بیشتر خودمون سعی میکنیم که در دسترسش نباشه که بخواهیم محدودش کنیم وگرنه با احتیاط و مراقبت کامل در تست کردن اشیاء همراهیش میکنیم و شکر خدا تا اینجا راضی بودیم از همه چی  و خدا هم تنهامون نذاشته.. همسر عزیزم مرسی که تو هم همیشه کنارم بودی و در جاهایی که واقعا نمیکشیدم جور منو کشیدی و تحمل کردی ...دوستتون دارم...یعنی عاشقتونم...

خدایا شکرت به خاطر داشتنشون...

این بحث رو در اسرع وقت ویرایش همراه با عکس میشود...

 

در ضمن تولد خوشمزه های اسفندی ها و فروردینی هامونو رو به مامان باباهای گلشون تیریک میگیم

از اول وبلاگ...

آرتین عزیزم

تولدت مبارک باشه مسافر کوچولوی مامانی

<------------------->

محمد مهدی تازه واردمون

فرشته کوچولو ورودت رو به کره خاکی خوشامد میگیم 

<------------------->

خانم مایسا گلی

تولدت مبارک خوشمزه

<------------------->

پارسا جون گلم

که منتظر عکسای تولدشون هستیم...تولدت مبارک بزرگ مرد کوچک

<------------------->

آقا کارن عزیزم

عشق مامانی تولدت مبارک...

<------------------->

و شاید دوستی رو از قلم انداخته باشم ولی طبق امار خودم از تولد کوچولوهای اسفندی و فروردینی باید درست باشه...

 

حق نگهدارتون...

پریال ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()    +

ده ماهگیت مبارک

01ماهگیت مبارک

http://i28.tinypic.com/301im1x.gif http://i28.tinypic.com/301im1x.gif

 

سلام سلام بر دوستای مهربون و کوچولوهای دوست داشتنی شون

امیدوارم که تعطیلات خوش گذشته باشه و باقی سال هم بخوبی و خوشی و شادکامی و سلامتی سپری بشه

ما هم امروز از مسافرت کاشان برگشتیم و از اونجا که نه دسترسی به نت داشتیم و نه وقت پا نت نشستن رو با یه روز تاخیر ماهگرد تولد محمد حسین رو آپ کردیم

ده ماهگیت مبارک عزیزکم

ما هم روز دوشنبه کاشان بودیم و مشغول دیدو  بازدید و عید دیدنی که هوا یه مقدار این اواخر سرد شده بود و تا امروز و دیروز که حسابی شکر خدا بارندگی داشتیم و امیدوارم که مشکل بی آبی امسال نداشته باشیم

از محمد حسین بگم که از اونجا که ما هیچ چیز رو از جلوی دست محمد حسین برنداشتیم تا الان و با احتیاط مراقب تست کردنش بودیم ..خونه اقوام و فامیل با خیال راحت میشستیم و محمد حسین هم بدون دست زدن به وسیله ای یا اگر دست میزد یا اجیل چند تا دونه میریخت یادش داده بودیم که جمع کنه و سر جاش بریزه ..همین کار و میکرد و به چیزی دست نمیزد و فقط طرف ظرف میوه برای برداشتن میوه مورد علاقه اش که خیار هم به اون اضافه شده میرفت و پرتقال یا خیار برمیداشت و یا با انگشت اشاره میگفت که چی میخواد و دستش میدادیم و مشغول خرد کردن با دندونای جلوش میشد و بیشتر جای دندونای کناری میمالید که اذیتش میکردن..

فقط شب اول مشغول میوه پوست کندن با یه کارد میوه خوری تیز که حواسم پرت شد و محمد حسین نوک کارد رو گرفت و اشتباهی که کردم از دستش کشیدم یه آن که نگیره که انگشت بچه ام بریده شد و چسب روش انداختیم که از اون به بعد دیگه از چاقو میترسید و طرفش نمی اومد...

روز های بعدی هم به خوبی و خوشی که البته جای دوستان خیلی خالی بود گذشت و بیرون رفتیم و بازی کردیم و باقی زمانها هم مهمونی ...

فقط علاقه محمد حسین که اینبار به وسیله ای به اسم موتور قوی تر شده بود و هر جا موتور میدید که رد میشد تا جایی که در تیررس بود دنبال میکرد و اگه موتور خاموش میدید با انگشت اشاره میکرد و بازهم با نگاه دنبالش میکرد تا از کنارش رد بشه و یک بار هم همراه با پدرگرام سوار بر موتور شدن و  دیگه فکر کنم بیشترعید محمد حسین به موتور دیدن گذشت و دیشب هم فکر کنم سرما خورده بود چون تب داشت و بابا از داروخانه براش دارو گرفت که تبش پایین اومده شکر خدا و الان هم خوابه که چون کم حال بود بیشتر بازیاشو با ناله و خوابیده انجام میدادنگران

اینجا مدل نشستن و انتظار محمد حسین برای پوست گرفته شدن پرتقال هست که اگه یذره دیر انجام بشه با یه اوووووووم متذکر میشن که یه مقدارسریعتراسترسنیشخند

63-1
63-2

اینجام خیار خوردن که بیشتر چون خنک بود و جای دندونای کناریش میمالید خوشش میومد  و تو دومی هم خیار تعارف کردن به اطرافبغل

63-3

اینجام که خونه عمه و  بدون شرح..

63-4

پریال ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()    +