بازم سخن از هر دری

سلام به دوستای گل و مهربونمون

سلام به خاله های عزیز و دوست داشتنی و کوچولوهای خوشملشون

مرسی که بیاد ما هستید

سلام به بابایی و محمد حسین وروجک شیطونم

عرضم به حضور منورتون که الان که تو اداره ام دسترسی یه هیچ عکسی ندارم که براتون بذارم بجز یه مورد عکس از محمد حسین که دیشب ازش انداختم

73-1

 

و اما اندر باب محمد حسین در این مدتکه از پیش شیطون تر و ورجک و کنجکاو تر شده براتون بگم

پسرک گل من اینروزا عشق کارای تخصصی و فنی و کمتر پیش میاد سراغ وسایل اسباب بازیش بره و خیلی تمایل داره وسایل رو تا جایی امکان داره روی هم بچینه و با یه هوووووووووووووووو که یعنی تشویقم کنید جلب توجه میکنه و لذت میبره از بازی کردن با وسایل ابزاریش و هل دادن وسایلی مث میز و صندلی کامپیوتر و گاهی اوقات هم میاد پشت زانو  میچسبه که مثلن هل بده و باید جوری وانمود کنی که یعنی داری با زور اون به جلو میری و کلی دیگه قهقهه و هیجان داره از اینکار و گاهی اوقات هم که میذاریش اون سر اتاق و بش میگی بدم تو بغلم دیگه تو پوست خودش نمیگنجه و وسط راه میخوره زمین از ذوق و خنده...

الهی بمیرم واست

از چند روز پیشش بگم براتون که من مشغول تمیز کردن کمد دیواری و لباسا بودم که تو اون یکی در کمد محمد حسین بدون صدا نشسته بود و از اونجایی که اطمینان دارم بش که چیزیو تو دهن نمیکنه یا هر چیزی که پیدا میکنه رو نشون میده از آشغال مانند باشه که مثلن بریز تو سطل زباله و خلاصه یجورایی بچه با احتیاط و بی آزاریه تو اینجور مواقع منم بحال خودم گذاشتمش و دیدم یه مدت صدایی ازش درنمیادو رفتم پیشش که دیدم یه قفل مغزی کمد دیواری که قرار بود تعویض شه رو برداشته و کلیدی که کنارش بود رو هی داره تلاش میکنه که کلید رو تو قفل بکنه و من مونده بودم از اینکه این اطلاعات رو از کجا اورده که باید کلید رو تو مغزی بکنه ...یولمتفکر خلاصه دیدم حلقه اتصال دو کلید رو گرفته و هی میخواد اونجوری کلید رو تو قفل ببره که ته کلید رو دستش دادم و گفتم اینجوری مامان جان..که دیگه عشق کرده بود موفق شده و هی کارش این بود تا یه ساعت که هی کلید و تو قفل کنه و دربیاره و وقتی نمیتونست دربیاره میومد و کمک میخواست و بعد باز میرفت سرجاش و جالب این بود که منو هم زیر نظر داشت و همونجوری که مشغول بود اگه من بیرون میرفتم اونم سرشو مینداخت پایین و همونجوری که قفل دستش بود میومد یه متر اونور تر من میشست و کارشو ادامه میداد

خلاصه دیگه کلی براش مردم و زنده شدم و له اش کردم و انداختمش بالاو  پایین

فقط تنها کار خطرناکی که این هفته ازش دیدم این بود که من تو اتاق نبودم و نمیدونم چجوری از صندلی چرخ دار که هر ان امکان داشت چرخش در بره و بخوره زمین رفته بود بالا و از اونجا هم رفته بود رو میز کامپیوتر و نشسته بود در فضای 10 سانتی متری جلو مونیتور و دکمه پاور و هی خاموش میکرد و روشن که من دیدمش جیگرم تو دهنم بود دیگه تا رسیدم بش و دعواش کردم و همش استرس که اگه خدایی نکرده میوفتاد چیییی...!!!!!

خدارو شکر

دیگه جونم براتون بگه از تعطیلات اون هفته که بسی گوارا و دلچسب بود اون دو روز اخری که گفتن اداره ها تعطیل میباشد و تا مغز استخوان بدل نشست و بسی خستگی در کردیم واز کنار همسر و فرزند بودن لذت بردیم که خدا بازم قسمت کنه و تا باشه از این توفیقات نیشخندشیطان

دیگه همیچنان داریم میریم بسوی چهارده ماهگی و کمبود وسایل فکری داریم و یه نوع سرگرمی و از شما خاله ها و دوستای عزیزمون در تهیه غذای خوشمزه و تجربیات و سرگرمی مرتبط با سن یاری میطلبیم

 

راستی تولد همگی کوچولوهای تیرماهی مون هم مبارک و اگه وقت شد به همتون برا عرض ادب و جویای احوال سر میزنم ..

خودش گرما بخش دلهای مهربونتون باشه قلب

 

یه راستی دیگه اینکه

اگه خدا توفیق داد که آپ بعدیمون تو سایت جدید

خواهد بود

 

 

پریال ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()    +

محمد حسین یک سال و یک ماه و اندی....

سلام به همه دوستای عزیز و خاله های مهربون و نی نی های عزیز و خوشمزه اشون

سلام به محمد حسین و بابایی عزیز

ممنون از اینکه به یاد ما بودید

و ببخشید اگه نتونستیم تو این مدت درست حسابی بتون سر بزنیم به دلایلی... از مهمتریت دلایلش نبود نت در منزل بود تو این مدت و اومده بودن از امنتیتی ترش بکنن زده بودن از بیخ قطش کرده بودن و به این نتیجه رسیدیم که نت رو بکل جمع کنیم یعنی نه اینکه به میل بخواهیم جمع کنیم بخاطر اینکه همش تو راه رفت و امد و زنگ و زونگ به پشتیبانی و اخرشم هیچ بودیم ...و در نهایت قول دادن که جبران کنن و امروز صب که بنا بود بریم برا جمع کردن خط، مشکل برطرف شد شکر باری تعالی...نمیدونم چرا بعضیا تا زور بالا سرشون نباشه کار رو پیش نمیبرن...این از این

مشکل های بعدی نبود وقت در اداره و شیطنت محمد حسین در منزل و ویندوز عوض کردن و نبود نرم افزارهای مورد نیاز برای عکس و الباته اگه خدا بخواد میخواهیم نقل مکان کنیم از اینجا به یه سایت جدید که در حال طراحی اونم هستم و به محض راه افتادن ادرس رو لینک میکنم ...

البته تا باشه از این گرفتاریها و مشغله ها و هیچ وقت مشکل بیماری و ناخوشی نباشه و امیدوارم که همیشه تنتون سالم و دلتون شاد باشه

اما از عزیزکم یه مقدار بنویسم

اولترش تولد بابا جون رو که دوم تیرماه بود ئ همینطور روز پدر و به همین دلیل نبود نت نشد که آپ کنیم رو تبریک میگم

73-1

 

عزیزم!نه شاعرم تا بتونم واسه نگات غزل بگم

 نه قادرم تا بتونم واسه چشات قصه بگم

 فقط اینو خوب می دونم تا زنده ام تا جون دارم دوستت دارم

http://www.pixabella.com/wp-content/uploads/2009/02/i-love-you-clip-art.png

و اما گل پسر ما که شکر خدا راه رفتن رو هم اغازیده از خیلی وقته و الان دیگه به صورت حرفه ای راه میره نیشخند و موقع راه رفتن هم به هیچ وجه دوست نداره دستشو بگیری و میخواد خودش راه بره و البته خیلی محتاطانه و سعی میکنه کمتر بجایی بخوره و مگه اینکه دیگه نتونه کنترل کنه

از یه چیزیش خوشم میاد تعادل و تمرکزاشه حین کاراش

از تخت به راحتی بالا میره بعد اون از دراور و میشینه جلو آینه و ...یعنی منو تصور کنید که باید مدتها بس بشینم اونجا که آقا همه وسایل ارایشی پیرایشی رو  ورانداز کنه و بعد هم پرت کنه پایین و خدایش من هم تو اون تایم خیلی با حوصله همه چیو براش توضیح میدماوه آخ بعدش که کارش تموم شد نقطه بعدی رو انتخاب میکنه که اکثرا کشوهای لباس و چیزای برقی بورقیه که خداروشکر تونستم بش یاد بدم که هر چیو بیرون میریزه باز جمع کنه و وایمیستم بالا سرش و بش میگم دونه دونه بذاره سر جاش...واینم بگم که حین پایین اومدن از تخت ویا جاهایی مث میز که میخواد بیاد پایین میخوابه و عقب عقب میاد پایین و تا موقعی که پاش به زمین نرسه دستشو ول نمیکنه و تو این حین هم اگه بخواهی کمکش کنی هیچ جوری بت اعتماد نمیکنه و باید پاهاش رسیده باشه که دستشو ول کنهسبزنیشخند ای بمیرم برا هوشت و شعورت

شوت کردن توپ رو زیر نظر استاد بابا یاد گرفته ..همینطور با دستمال صورتشو خشک کردن و دستاشو شستن و زدن بر روی شکم و صدای بیب بیب حین ماشین بازی از خودش دراوردن رو ایضاً

در کل بگم بچه ام باباییه بیشتر تا مامانی  و حرفای استاد پدر رو بیشتر میپزیره تا مامان رو...

چند روز پیش یه پیچ تو دستش بود که حواسم بود تو دهنش نذاره و البته هیچ چیزیو تا الان شکر خدا نشده قورت بده و میوه هسته دارهم که میخوره هسته اشو درمیاره ..و تو حین ورانداز پیچ از دستش افتاده بود رو فرش که من ندیده بودم و یه ان دیدم خوابیده و سرشو کج گذاشته رو فرش و بعدش هی با دقت همه جا رو میدید و بعدش دیدم یه چیزی تو دستش پاشد و دیدم پیچه که از دستش افتاده قهقههچشمابرو

دیگه اینکه چیزی در حد آشغال ..حتی مورو زمین ببینه سریع برمیداره و میخواد که بندازه تو ظرف آشغال و البته اگه چیزی تو دستش باشه و مشغول خوردن باشه هم اگه از دهنش چیزی در بیاره همینجوری صدا میزنه تا ظرف بیاری و اونو بذاره توش و البته اگه از دستش بیفته صبر میکنه که بشوریش چون یادش دادیم که کثیفه و تو دهنش نکنه مگه اینکه دیگه نتونه منتظر بمونه مث پررررررررررررتقال و گوووووووووجه و.. که دیگه شوخی و وایسا و صبر کن و بشورم و اینا حالیش نمیشه و البت بگم که اینا رو دیگه زیر نظر استاد مامان آموختهعینک

محمد حسین بعد از خوردن یه گوجه که فقط به پوست های نازک شده اون توجه فرمایید

73-2

 

حق نگهدار همتون

 

پریال ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()    +