سه ماهگیت مبارک

 

سلام پسر گلم
مامان وبابا این وبلاگ رو برات روز جمعه زده بودن والبته میخواستن از خیلی وقت پیش خاطراتت رو  بنویسن ولی چون مهمون داشتیم و بقیه کارا هم بود نشد که برات زودتر مطلب بذاریم و الانم که نشستم ساعت حدود یازده و نیم شبه و تو عزیزم تازه خوابیدی و گفتم بیام تا فردا نشده امروز رو برات ثبت کنم
گل پسرم امروز بالاخره مامانی رضایت داد و تو رو با بابایی و مامان جون پروین بردیم بیمارستان باهنر و ختنه کردیم
الهی دردات بخوره رو سر مامانی که خیلی گریه کردی
امروز که بابا رفت دنبال مامان پروین که بیادتو رو حموم کنه و بابا هم مرخصی گرفته بود و میخواست  تو رو ببریم ختنه کنیم دل تو دلم نبود و موقعی که زنگ زد بیمارستان و گفت تا  نیم ساعت دیگه یعنی ساعت 11 اونجا باشید جیگرم توحلقم بود ولی کاری بود که باید انجام میشد و من نمیخواستم بیام و گفتم خونه میمونم که مامان پروین گفت تو هم بیا تو ماشین باش که باز دلم طاقت نیورد و اومدم و گفتم تو سالن میمونم و تو نمیام
و نمیدونی موقعی که تو بغلم بودی و تازه از حمام اومده بودی و بعد از دل درد دیشبت که بد خوابیده بودی و اینجوری ارامشتو میدیدم دوست داشتم بی نهایت و بینهایت زمان فقط بوست کنم و همش تو گوشت سوره والعصر میخوندم و ایه الکرسی و توحید که بلکه همه چی خیلی زود و سریع برات بگذره و دوس نداشتم  از خودم سوات نکنم ولی موقعی که اسمتو خوندن و بردنت تو بخش دل تو دلم بند نبود و شر شر اشکام میومد و ذکر میگفتم و همه مادرا  که بچه هاشونو اورده بودن با من همدردی میکردن و یکی پرسید چند وقتشه که فقط گفتم 25 روزشو رفتم تو حیاط تو خلوت خودم اشک میریختم و نمیدونم چرا زمان برام کند میگذشت و هی چشمم به بخش بود که مامان پروین و بابا جمال رو هم راه نداده بودن تو و بابا جون جمال هم هی دنبال یه روزنه بود که تو رو ببینه و من نمیدونستم چیکارت میکنن و فقط صدای گریه تو میومد که میخواستن منو گول بزنن و بگن صدای گریه یکی دیگه اس ولی نمیدونستن من صدای گریه جیگر گوشمو میشناسم و میدونم باباجون جمال هم برعکس قیافه خونسرد و ارومش تو دلش اشوب بود و نگرانت بود و اینو تو لبخنداش که میخواس به من ارامش بده میخوندم و نمیدونی موقعی که اوردنت و تو بغلم گذاشتن و تو با حرص و گریه شیر میخوردی میخواستم نباشم و تو فقط اروم شی و بابا جمال زودی رفت و نسخه اتو گرفت و قطره استامینوفن و بت دادیم یه 10 دقه طول کشید تا اروم شدی و خوابیدی تا رسیدیم خونه ولی اینو بگم طاقت و تحملتو قربون پسرم که خوب طاقت اوردی ولی نمیدونی من چی کشیدم و فکر کنم به اندازه هر قطره اشکت من به مرز جنو ن رفتم و دوس داشتم جونمو توحلقت کنم و فقط تو اروم شی و الان که اروم شدی و خوابیدی و من فقط نیگات میکردم و دلم نمیخواس چشم ازت بردارم که  بابا اسماعیل میگف اینقد نیگا بچه نکن دیر بزرگ میشه که من رضایت دادم و پاشدم وگرنه تمام هوش و حواسم به تو عزیزم بود و بابا هم که عشق تو نیگاش موج میزنه و عاشقانه دوست داره.
1
محمد حسین شیرینمون عشق مامان بابایی و تو ثمره عشقمونی عزیز عسلم

نوشته شده توسط پریال | ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۳:۰۰ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

 

فرشته پاک ما

نازنینم

الان که این مطلب رو برات مینویسم تو 26 روزته و میخوام از احساس نه ماهی که با من بودی رو برات بنویسم میخوام بدونی لحظه لحظه  ۹ ماه رو من و بابایی به فکر تو ، به عشق تو ، با لمس تو و با حس تو  پشت سر گذاشتیم .

پسر گلم ۹ ماه در بطن من رشد کردی و با بزرگ شدنت به من زندگی دادی .با شنیدن اولین طنین زیبای قلبت به اوج رفتیم و با حس اولین حرکت و زندگی درونم غرق لذت شدم و  نمونه عظمت خدا رو  در بطن خودم حس کردم .

تمام این ۹ ماه من میزبان فرشته پاک خدا بودم و تو مهمان عزیز وجود من .

 

عزیزترینم من تو رو با تک تک سلولهای وجودم تغذیه کردم تا رشد کنی و به تولد برسی و تو به ما زندگی دادی.

و دوست داشتم که همون روز تولدت برات حسمو میگفتم 

هر روز حسم از روز قبل بیشتر میشه بت 

6 خرداد

به پایان این سفر ۹ ماهه و آغاز سفری خوشایندتر و شیرین تر رسیدم و شب گذشته و چند شب گذشته اون به عشق تو شب رو صبح میکردم و همش منتظر تو شاهزاده قصه هام بودم 

من از اون روز مادر  شدم و بابا جون جمال پدر و تو تمام زندگی ما

2

۹ ماه من و تو با هم نفس کشیدیم و با هم زندگی کردیم و از اون روز من برای تو .

برای ثانیه ثانیه با هم بودنمان و برای تمام لذتهای شیرینی که در این مدت تجربه کردم ، برای حس زیبای مادر بودن و برای داشتن فرشته ای چون تو خدا رو هزاران هزار بار شاکرم .

شیرینم از امروز بزرگترین آرزوی ما سلامتی و سعادت توست

از خدا میخوام که همونطور که تا امروز کنارمون بوده از امروز به بعد هم تنهامون نذاره و همیشه پشت و پناهمون باشه .

محمد حسینم همیشه زیباترین صفات رو برای عشق بیان میکنند و تو میوه عشق من و پدرت هستی پس لایق برترین صفاتی

و تو زیباترین فرشته خدایی

پسر قشنگم اینو بدون که در لحظه لحظه  ۹ ماه و در حس تمام شیرینیهای بودن با تو پدرت همراهمون بوده و  ایمان دارم که حضورش در کنارمون لذت با تو بودن رو برای من صد چندان کرد . دیدن حس قشنگ و شیرین عشقش به تو و لحظه شماریش برای شنیدن صدای قلبت . برای دیدنت برای لمست . برای حس حرکاتت و الان وجود تو و سه نفره شدنمان به من آرامش و حس خوشبختی میده .

پس مثل همیشه برات مینویسم که دوست داریم یه دنیا 

 برای همسرم:

با تو سبزم

دانی از زندگی چه میخواهم؟

من تو باشم ، پای تا سرتو...

زندگی گر هزار باره بود،

بار دیگر تو...بار دیگر تو....

آرامش و حضورتو در تمام مدت 9 ماه سپاسگزارم و باش تا باشم وگرنه بدون تو هیچم...

 برای دوستانمون :

صبح پنج شنبه  گل پسرمون دنیا اومد . خودم هنوز باورم نمیشه که بالاخره روز موعود که براش روز شماری و دقیقه شماری و لحظه شماری کردم رسیده و الان تمام هستی و ثمره عشقم توی بغلم هست .  حس عجیبی دارم که قابل  وصف نیست . دلهره و خوشحالی و حس دلهره آور و زیبای مادر شدن و آیا از عهده مسئولیتش برامدن!.

پسر گلم مطمئن باش همیشه برات بهترینها رو میخواهیم و همیشه در کنارت و همراهت هستیم و امیدوارم که خدا کمک کنه  و فرزندی صالح رو تحویل اجتماع بدیم که هم ما و هم دیگران و هم خودش  به بودن و وجودش افتخار کنه

آمین

 برامون دعا کنید . 

از ته دل بهترین آرزوها رو برای تک تکتون دارم . و از خدا میخوام همه به آرزوهاشون برسن . مخصوصا دوستانی که منتظر نی نی کوچولوشون هستن و یا در کنارشون هستن . 


نوشته شده توسط پریال | ۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۰۵:۱۲:۳۴ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

 

سلام عزیز پسرم
خداروشکر دیشب خیلی خوب خوابیدی و اون یه باری هم که بیدار شدی حسابی گشنه ات بود و تا سیر شدی دوباره خوابت برد تا صب که مامان جون پروین اومد و البته اینقده خسته بودم که عزیز فاطمه هر چی زنگ زده بود من نشنیدم
ولی یه چیزی یادته دیشب بت گفتم کاشکی زبون داشتی و میگفتی چته تا جونمو تو حلقت کنم و ای کاش زبون داشتی؟!!
دیشب داشتم خواب میدیدم که کنارم خوابیدی و گریه میکنی .منم بت گفتم چته پسرم ؟توگفتی مامان دلم درد میکنه
ای من بمیرم واسه دلت که الان میدونم کجات درد میکنه
ای دورت بگردم پسرم.عشقم،محمد حسینم، آمال مامان
yo39eh0rn7m0y17x2knh.jpg
بووووووووووووووووووس بغل


نوشته شده توسط پریال | ۲ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۱۸:۱۹ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

محمد حسین جانم کاش میدونستم امشب چرا یذره میخوابیدی وزودی بیدار میشدی و گریه میکردی اونم از نوع جیگر در آر که ای کاش میدونستیم چته تا جونمو تو حلقت کنم تا اروم شی
خیلی بمون سخت گذشت تا تو اروم شدی اونم با امتحان هزار تا ترفند که بالاخره نفهمیدم با کدومشون ساکت شدی!
با جغجغه بود؟از دردشکم بود؟قولنج داشتی ؟زیر بغلتو پودر زدم اروم شدی؟گرمت بود؟بیخودی گریه میکردی؟یا جیش داشتی؟ بالاخره نفهمیدیم ولی شکر خدا اروم سرتوگذاشتی رو سینه امو و خوابیدی
فقط بگم ارامشو قربون عزیز پسرم
راستی یادت باشه وقتی بزرگ شدی یادت باشه بم بگی چت شده بود که گریه میکردی
بوووووووووووووووس بینهایت تا


نوشته شده توسط پریال | ۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۴۶:۴۸ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

 

سلام پسر خوشگلم
امروز پنج شنبه است و ماهگرد عقد مامان و بابا و امروز بابا جونی اداره نرفت و موند پیشمون تا با هم باشیم و از یه طرف خاله جون مریم هم امتحان کنکور داره و خیلی استرس داشت که قبول میشه یا نه ! چون خیلی درس خونده و خیلی ناراحت میشه که قبول نشه الانم مامان جون پروین و بابا جون جمال رفتن دنبالش که بیاد با هم دیگه ظهر بریم بیرون غذا بخوریم بیا با هم دیگه براش دعا کنیم که زودی قبول شه و بره یه دانشگاه خوب که وقتی اومد پیشمون برامون کلی سوغاتی و خوراکیهای خوشمزه بیاره
راستی گل پسرم میدونی این اولین سالیه که یه چیز خیلی بزرگ و مهم و واقعه با ارزش رو مامانی یادش رفته! یعنی یادش نرفته بود از خرداد همش یادش بود ولی از موقعی که تو یذره بیتاب شدی تاریخ  و شروع ماه تیر رو فراموش کرده و 2 تیر که تولد بابایی بوده و یادش رفته و بابایی بدجنس هم نگفته بود تا فرداش البته بابایی باشعور خودش فهمیده بود که چرا من یادم رفته و همون شبش گفت که قربونت برم که همه حواست و ذهنت درگیر بیتابیهای بچه شده که فرداش گفت که معنیش چی بوده !!!!
ای بابای بدجنسسسسسسسسسس
ولی اگه بابایی ببخشمون و بدونه که از سر سهلانگاری نبوده و واقعا هم نبوده اینجا میگیم
بهترین بابایی دنیا به اندازه همه اسمونا دوست داریم و مرسی که کنارمونی و همیشه قدرتو میدونیم و عاشقتیم  هر روز بیشتر از دیروز!!!
4

یک سال گذشت..

یک سال دیگر ..

پر از یاد و خاطره های با هم بودنمون ...

و لحظه های عشق کردنمون ...

زندگی پر از عشق و امید ...

ازهمین تکرارِ توست

که حالا اینجای ِ قصّه ایستاده ایم

 یادت که هست عشقم

 زیر همین گنبد کبود بود که قصّه مان را شروع کردیم؛

 4خرداد ...اولین روز

 بستن عهد عشق

 وحالا به این می اندیشم که اگر نیامده بودی،

 من،

 در کدامین قصّه پرسه می زدم

 این چیزها مهم نیست

مگه نه؟

مهم نیست ته قصّه به کجا میرسه

 سرنوشت ِ کلاغ ِ قصّه هم مهم نیست

 حتّی مهم نیست که مهم هست یا نه

 فقط مهم اینه که می خوام در این مکان ،

 بالیدنت رو جشن بگیرم،

تا سالهای ِ دور

 هرسال که می بینم تکرار شدنت را

بیشتر به خودم میبالم

مغرور ِ تو را داشتن

تو تکرار می شوی؛

 من مغرورتر

 تو تکرار می شوی؛

من عاشق تر

عاشقتم عشق!

5

تولدت مبارک عشق!!

نوشته شده توسط پریال | ۴ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۴۸:۵۳ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب


و اما دیروز یعنی چهارشنبه رو بگم
دیروز مامان بعد امروز و فردا کردن که میخواس بره اداره اشون و کارای مرخصی و اینا رو انجام بده و کادوهاشو بگیره و.... و مجبور شد که چند ساعتی تو رو تنها بذاره و بذاره پیش مامان جون پروین ،، کارای تو رو انجام داد و شکمتم سیر کرد و یه شیشه شیر هم برات گذاشت و تو دیگه مشغول بازی بودی که با بابا جون اسماعیل رفتن اداره و رسید به اداره همانا و خاله مریم زنگ زدن همانا که محمد حسین یه شیشه شیر و الان که ساعت 9 صبح بوده خوردو بازم میخواد
حالا من نمیدونستم چیکار کنم چون یه چند ساعتی کار داشتم و تا برمیگشتم ظهر میشد و همش تو اداره بدو بدو بودم و همش قیافه تو وقتی که گشته اته و انگشتاتو میخوری جلو چشمم بود و دیگه همش در حال پرواز کردن بودم و ماشین دربست کردن و دویدن که اینقده تشنه ام بود موقع برگشت که میخواستم یه بطری اب بخرم و صبر نکردم و همش دویدم که به تو برسم
و تا رسیدم خونه 1 بود و رفتم دیدم همه چراغا خاموشه و هیشکی حرف نمیزنه که تو بیدار نشی تا من برسم و منم تا رسیدم و دیدمت میخواستم فشارت بدم تو بغلم و لهت کنم از بس دلم برات تنگ شده بود و یه پنج دقه  همینجوری نیگات میکردم که بعدش بیدار شدی باز با ملچ مولوچ که بلندت کردم و فشارت دادم تا صدای منو شنیدی میخواستی با چشات و لبات بم بگی که چقد گشنه ات بوده و وای موقعی که شیر میخوردی و ملچ مولوچ میکردی توصیف نشدنیه
میمیرم برات همیشه
میمیرم برای اون نگاهات
میمیرم برای همه حرکاتت عزیزدلم
میمیرم برای اون لبات موقع شیر خوردن
و موقعی که سیر شدی سریع خوابت برد تا چند ساعت و چه روزی بود واقعاً و حس زیبای مادر بودن و الان مادر خوردم رو خیلی خیلی خیلی بیشتر درک میکنم و هزاران برابر بیشتر دوستش دارم
بووووووووووووووووس فرشته کوچولوی من


نوشته شده توسط پریال | ۴ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۰۶:۰۷ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

 

 

عزیز شیرینم امروز یه ماهه شدددددددددددددددددددددددددددی

1ماهگیت مبارک

 

 

حمد حسین یک ماهه خوشمل من

 


چه زود گذشت و چه دیر گذشت
زود از اون نظر که 1 ماه از مرخصی شش ماهم رد شد و دیر از اون نظر که دوست دارم زودی بزرگ شی و صدای خوشگلتو بشنوم که صدام میزنی
میخوام برات این 1 ماه رو توصیفت کنم
اول از طرز خوابیدنت بگم ولی اولترش بگم که تمام حرکات و رفتارات عین بابا جماله و خوشبحالش ، البته خوشحالم که مث اونی چون همیشه دوست داشتم و دارم و تو 9 ماه ارزو میکردم که عین بابا بشی چون خیلی خوب و مهربون و صبور و با وجدان و شریف و ...
و تو 9 ماه همش به بابا نیگاه میکردم که به اون بری چون مامانی جونیتم درسته خوب و مهربون و خوش اخلاااااااااااااااااااااقهههههههههه ولی بابایی یه چیزی دیگه اس و شکر خدا
خوب
طرز خوابیدنت که چند مدله :
اولا یه دستت زیر سرت بود عین آدم بزرگا و میخوابیدی
و از نور تو چشمتم بدت می اومد و موقع خواب دو دستت جلو چشت بود یا ساعدتو میذاری جلو چشات رو پیشونیت ، یه شب هم که پتو و کشیده بودی رو پیشونیت که کلی بت خندیدیم و قربون صدقه ات رفتیم که بابا پتو رو زد کنار که تو دستتو اوردی جلو چشات که پتو رو دوباره کشیدیم تو صورتت، یه مدل خوابیدنت طاق بازه که دوتا دستتو می ذاری بالا سرت و میخوابی
ای که من قربون اون خوابیدنت برم که چه طولانی زمانا می شستم و نیگات میکردم و از دور بوس برات می فرستادم
ها یه چیزی اون اولتر همیشه یه دستت در گوشت بود چه موقع شیر خوردن چه موقع خوابیدن ، دلیلشو نفهمیدم چرا بعضی مواقع فکر میکردم دوس نداری صدا بشنوی بعضی مواقع می گفتم نکنه گوشت درد میکنه هنوزم نفهمیدم چرا
یادت باشه بعد برام بگی هاااااااااااااااا
http://upload.iranblog.com/6/1246609712.gif
اما زمان خوابیدنت:
وقتی دیگه سیر میشدی و اروغ میزدی و میخواستی بخوابی که بغلم بودی همیشه سرتو میذاشتی رو سینم اونم دقیق رو قلبم و میخوابیدی
بعضی مواقع هم تو شیطون فقط تو حس میرفتی و من فکر میکردم خوابی و میذاشتم زمین همانا چشات وا میشد همانا
ولی خیلی خوب جاسازی میکنی سرتو و میخوابی
قربون اون چشات برم که تو خواب و بیداری میخوام بمیرم براشون
اینم بگم هنوز پستونک نمیخوری و ما مخالفیم که پستونک بخوری هر چند که میدونم بعدها شاید خودم اذیت شم ولی دوس ندارم پستونک بگیری چون از نظر روانی ضرر داره واست ولی چقدر همه تلاش کردن تو رو پستونکی کنن و تو هم یه ذره می جوییدی و دور مینداختی
ها یه چیز دیگه یه تنبک جغجغه ای داری که خاله مریم از استارا برات خریده و عشقت اونه که بگیرمش جاو چشت و تکونش بدم و تو نیگاش کنی و بعضی مواقع هم باش میخوابی
اخر سر هم بگم که قربون اون خندهاتم
یعنی کشته مرده و هلاک اون خنده های با مزه اتم که دهنت تا اخر وا میشه یا یه گوشه لبی میخندی و چقده من بوس از بدنت کردم موقع خندیدن و فشارت دادم تو بغلم و بابایی جونی همش سرکار بود و بش میگفتم که امروز چندتا خندیدی و چیکار کردی و می گف خوشبحالت که داری فرشتمونو میبینی و من نمیبینم
واقعا خوشبحالم
خدایا مرسی که هزار هزارتا دوست دارم
خدایا مراقبش باش
خدایا مراقبمون باش
خدایا عاشقتم بخاطر همه نعمتایی که بی منت بهم دادی
بوووووووووووووووووووووووووس




نوشته شده توسط پریال | ۶ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۱۱:۲۰ | آرشیو نظرات (3) | ادامه مطلب

 

سلام عزیز شیرین مامانی
امروز روز پدر بود و هم چهل روز تو کامل شد و بابا امروز زود رفت پیش آقا حیدری کارا رو انجام بده که زودی برگرده پیشمون البته دیروز مامان مریض شده بود از این ویروسای جدید که استخون درد میاره و همش نگران بودم که تو بگیری و نمیدونستم شیرت بدم یا نه یا چیکار باید بکنم و از یه طرفم بابا دیر وقت اومد خونه و تو هم از سر شب گریه کردی تا 12 که بابا اومد و ما هم سریع بردیمت دکتر که نکنه یه بار گرفته باشی و پات به ماشین رسیدن همانا و خوابت بدن همانا که تا 2 شب که ما بیرون بودیم و من آمپول زدم و اومدیم خونه تو خواب بودی و دکتر گفت شکر خدا چیزیت نیس و شیر خوردی و تا 6 صب بیدار نشدی که امروز هم نمیدونم درد دیشب رو داشتی که گریه میکردی یا چیزی دیگه بود که باز مجبور شدیم سوار ماشینت کنیم که خوابت ببره

عزیز شیرین بدون که تمام زندگی منیییییییییییییییییییی
خیلی دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت داااااااااااارم عمرم


نوشته شده توسط پریال | ۱۵ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۱۹:۱۰ | آرشیو نظرات (1) | ادامه مطلب

 

شیطون پره من !
این روزا یکی میگه بچه رو معتدل نگه دار که گرمایی نشه
یکی میگه بچه رو گرم نگه دار که پهلوهاش سرما نخوره
یکی میگه نه یه لا لباس براش کافیه و کولر براش روشن کن
میمونم چیکار کنم
ولی حسم میگه گرمایی هستی
جالبه اگه بخوابی و روت پتو بندازم که کولر خاموش باشه با پا روتو کنار میندازی و پاتو میذاری رو پتو
یه روز کولر رو روشن کردم گذاشتم خنک شی که پتو رو تا کمرت انداخته بودم و رفتم و برگشتم که دیدم پتو رو رو صورتت کشیدی و حال میکنی زیر پتو و آخ که با اون حالتت چقدر برات مردم و زنده شدم و فدات شدم
شیرین جیگر
قند پاره
عزیز طلا
جیگملی
شاپیشکولای من
با سر رفتم تو دیوار برات
دوستت دارم


نوشته شده توسط پریال | ۲۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۱۰:۵۸ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

 

خیلی وقته که میخوام خاطرات بدنیا اومدنت آپ کنم ولی نمیشه
امشب که همچنان منتظرتم که بیدار شی و شیرتو بخوری تصمیم گرفتم تا زمان بیدار شدنت بنویسم برات
چقد وقتی میخوابی دلتنگت میشم
نمیدونم چرا دوست ندارم یه لحظه ندیدنتو
و اینکه روز رو هیشکی تو این خوشحالی من شریک نیست و خیلی دلم میخواس بابا جمال هم بود و تو رو میدید و خدا میدوونه که چقدر با دیدن شیرینیه تو جلوی دهنم و گرفتم و جیغ زدم که بلند نباشه و خودمو خالی کنم و چقدر تا ظهر بدون صبحانه میشستم بالا سرت و تو رو تماشا میکردم و تماشا میکنم

الهی قربون اون تنظیم خوابت بشم که سر ساعت میخوابی و بدون گریه هن و هون میکنی و انگشتاتو میخوری تا بدادت برسم و بلندت کنم و تو هوا دیگه سرتو نمیتونی نگه داری و شیرجه میزنی همش!
محمد حسینم خیلی خوبی
خیلی معصوم و شیرینی
وقتی میخوابی یه زیبایی داری
وقتی بیداری یه زیبایی
وقتی بعض کمبود توجه میکنی یه مدله و یه جور خوردنی میشی
وقتی گریه درد داری یه مدله
وقتی گریه جلب توجه و عمدیه یه مدله
وقتی گریه اشک داره یه مدل
الهی بگردم دور اون قیافه اتو که معنی همه گریه هاتو می فهمم

شیطونک مامان!
اوایل وقتی میخواستم بخوابم همش میترسیدم بیدار نشم
چون یه زمانایی بمب هم صدا میکرد بیخ گوشم بیدار نمیشدم
البته بابا جمال هم بدتر خواب سنگین تره
و همش تو دلهره بودم نکنه بیدار نشم و تو هی گریه کنی
ولی قربون خدا برم که اولین تکون تو منو از هزار تا خواب میپرونه و شیرجه میزنم به طرفت
قربون خدا برم که هر جا باشم حس میکنم گشنته و گریه هاتو حس میکنم و چه ارتباط دیوانه کننده ای!!!!

و اما یاد آوری خاطرات:
یادمه شب قبل  و شبهای قبل دیگه انتظار برام سخت بود
بنام او او که نگارنده عشق است و زیبایی او که عشق را آفرید و از روح عاشقش در انسان خاکی دمید

در انتظار دیدنت به دشت شب نشسته ام



ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به تبسم به تکلم به دل آرایی تو

به خموشی به تماشا به شکیبایی تو

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

شاهزاده قصه های شبونه ام منتظرتم


6

 

پی نوشت برای خدای نازنینم:


این شعر خواندنی
این شعر ماندنی
این شور بودنی
این لحظه های پرشور
این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست


اینو بیادت آپ کردم و روزی که میخواستیم بریم بیمارستان، شب قبلش ماشین بابا جمال رو تو جاده نگه داشته بودن و فرستاده بودن پارکینگ، اونم کنترل شدید راه بود بخاطر انتخابات ریاست جمهوری، و با بابا و مامان و عزیز فاطمه و خاله مریم رفتیم بیمارستان ومن اولین عمل رو داشتم که 7 و نیم قرار بود انجام شه
و دل تو دلم نبود
نمیدونم چرا هیچی برام مهم نبود
نه درد
نه بیهوشی
نه ترس
نه زنده برنگشتن از اتاق عمل
فقط فکرم تو بود
و موقعی که رفتم تو بلوک زایمان و بابا جمال منو با گان فیلم برداری میکرد خیلی جلو خودمو گرفته بودم که گریه نکنم و خانمی که مادر یه مامان دیگه بود که اونجا وایساده بود با دیدن من زد زیر گریه و بازم گریه امو قورت دادم!!!
یه مقدار استرس و انتظارمو با پرستارای خوشگل و خوش برخورد اونجا گذروندم و خندیدیم و هر و کر کردیم تا منو اماده کردن و فرستادن اتاق که چند تا آقا خوشامد و تبریک گفتن و منو گذاشتن روی تخت و رفتن و که همش چشمم به ساعت بالا سرم بود که زمان بیهوشیمو بدونم که 8 و 2دقه بود و خانم دکتر اومد و بازم قربون صدقه ام رفت و با ناز و هزار تا تعریف و عزیزم جونم منو بیهوش کردن 
.
.
.
ریکاوری

چشامو برداشتم و فقط دنبال ساعت میگشتم که ببینم چقده طول کشیده و اولین کاری که کردم دستم و زدم رو شکمم که ببینم بیرون اومدی یا نه! که دیدم نیستی پیشم و اومدم بلند شم که پرستار اومد و منو برگردوند رو تخت و دهنم باز نمیشد و تو اون حالت پرسیدم : سالمهههههههههههههههههه!!!!!
که گفت خدارو شکر عزیزم سالم سالمه
تو دلم فقط صلوات فرستادم و شکر خدارو کردم
که منو سریع هل دادن که ببرن تو بخش و البته شب قبلش به بابا جمال گفته بودم برام نره از گل فروشی گل بخره ! بره از همون گلای سر چارراه و از بچه ها و دستفروشا بخره چون خیلی دوس دارم یه عالمه گل رز
و اولین کسیو که دیدم بالا سرم بابا بود و مریم که فیلمبرداری میکرد و بابایی بوسم کرد و گفت اینم گلایی که میخواستی و من نمیدونم چرا تمام حواسم توی نیمه بیهوشی رفت توی گلای که ببینم همونایی که میخواستم یا نه!!وهمونیییییییییییییی بود که میخواستم و گفت که تو رو دیده و مث یه تیکه ماهی و تا منو بردن تو اتاق و صدای زنگ تلفن بود که هیشکدومو نمیشنیدم وخاله مریم فیلمی که از تو گرفته بود و جلوم گرفته بود و تا تو رو اوردن چی گذشت برمن!!!!!!!!!!!!
که فقط من میدونم و خدای من
و موقعی که گذاشتنت تو بغلم و گریه میکردی منم بات گریه میکردم و مامان پروین همش حواسش بود که تو نیفتی از تو بغلم چون میگفت هوشیاری ندارم ولی خدا میدونه که از همیشه هوشیارتر بودم و تو رو چشبونده بودم به خودم و چی بود که توصیف ناکردینه........

عزیز شیرینم میمیرم برات
میمیرم براااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااات همیشه

الهی که عاقبت به خیر شی و باعث افتخار خودت و ما شی
بهترینم همیشه عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت میمونم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس


نوشته شده توسط پریال | ۲۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۳۵:۵۵ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب



نوشته شده توسط پریال | ۳ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۲:۱۳:۳۸ | آرشیو نظرات (1) | ادامه مطلب



نوشته شده توسط پریال | ۲۸ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۳۲:۵۹ | آرشیو نظرات (1) | ادامه مطلب

 

سلام شیرین پسرم
امروز مامانی بردت و داکسن های دوماهگیت و برات زد
البته من که جیگرشو ندارم و منتظر مامان پروین بودم که بیاد و با هم ببریمت ولی خونه خاله بود و مجبور شدم خودم ببرمت و الهی دورت بگردم که میمیرم برا خنده صبحگاهیت که با چه خنده و دست و پا زدنی که دارم لباس میپوشم که انگار میفهمی که میخواهیم بریم بیرون و خوشحال بودی
که رفتیم و مامان برات بمیره که چقدر صبوری تو بچه
آخه به کی رفتی
که یه امپول تو پا راستت یکی هم تو پا چپت زدن و فقط دوتا جیغ زدی و بعدش همش بغض آلود نگام میکردی که گفتن که باید کمپرس اب سرد بزارم برات و هر 4 ساعت دوبرابر وزنت قطره استامینوفن بت بدم
و الان اوردمت خونه و قطره خوردی و نگام میکردی تا خوابت برد
حالا نمیدونم میگن تب میکنی و باید اگه شدید بود پاشوره ات بدم
من که طاقت اشکاتو ندارم
بمیرم براتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
محمد حسین عاشقتمممممم فرشته من
عزیز دلمی
مامان جون میده برات اینو بفهم
بووسسسسسسسسسسسس ممتد تا جون از تنک بره بیرون


نوشته شده توسط پریال | ۶ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۳۱:۱۲ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

فرشته آسمونی من
امروز دوماه شدی پسرم
امروز دوماهه که خدا تو رو به من داده به بابا داده به زندگیمون داده
دوماهه که چراغ خونمون روشنتر شده
مردم برات برا خنده های بامزه ات و قنج رفتنات
مردم برا گریه های با اشک و بدون اشکت
مردم برا اون بغضایی که وقتی توجه بت نمیکنم یا کاری رو انجام میدم و چشم ازت برمیدارم میکنی
محمد حسینم این ماه میخندیدی
خیلی بامزه تر از ماه قبل
دست و پا میزدی
پا میگرفتی
و همچنان سرو گردن قوی که قربونشون برم و چشایی که دیگه هیچ چیزیو از زیر نگاش رد نمیشه و حواسش به همه چیز و همه کس هست و همه چیو با دقت تر نگاه میکنه
و میدان دیدی که با عقب و جلو کردن اشیا جلو چشت سنجیدم و شنواییتو همینطور
بمیرم برا اون چشات مامان جون
راستی چه بابایی شدی لوس جون من
چند شبه که ساعت 9 که میخوابیدی تا 11 نمیخوابی
و از 9 گریه میکنی و سرپا میگردونمت تا بابایی بیاد وقتی بابایی میاد اروم میشی
اول فکر میکردم که شاید اتفاقیه ولی چند شبه که با اومدن بابا اروم میشی و تا 1 ساعت با هم گپ میزنید و میخندی و دست و پا میزنی براش
تازه دیشب اند لوسیت بود و تا بابا از در اومد و سلام کرد میخواستی شیرجه بزنی توبغل بابا و به زور فرستادمش که دستاشو بشوره و برگرده که بعد یه ساعت لوندی کردن تو بغل بابا خوابت برد
ای من بمیرم همه جوره برا عزیز جیگرممممممممممم

دوماهگیت مبارک عروسکم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس


نوشته شده توسط پریال | ۶ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۳۹:۴۰ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

 

سلام عزیزم
دقیقاً یک ماهه که نتونستم برات وبلاگتو آپ کنم
خیلی چیزا تو این یه ماه برات اتفاق افتاده که باید مینوشتم
البته نوشتم ولی تقصیر این سرویس دهی وبلاگ بلاگتاز بودکه همشونو پاک کرد


نوشته شده توسط پریال | ۶ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۱۰:۳۲ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

انتقال مطالب از وبلاگ قبلی به این وبلاگ

وبلاگ جدیدت مبارک عزیزم

سلام عزیز شیرینم

خیلیو قته مطلبی برات اپ نکردمناراحت

البته اپ کردم تقصیر این شبکه وبلاگ هس که مطالبمو پاک کرد

امروز سه ماهه شدی خوشگلم

3ماهگیت مبارک

     

محمد حسین سه ماهه من

yiy89fvttn3uiyr7sm4o.jpg
 
خنده های شیرین محمد حسین عزیزم

h9n4gcu2y0ncfcsynem.jpg

 

تو این یه ماهه رو برات بگم که چیکاراکردی تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

یکی اینکه مث بلبل دیگه میخندینیشخند

لبخند که هر روز صب اونم بدون صدا و با ناز و خمیازه های با کلاس و پر شخصیت میکنی و بدون گریه تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

ای قربون شخصیتت برم ماچ تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

بعد یه چند بار قهقه زدی که میخاستم با سر بیام تو لبات تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

خوشگل تر از همه تو حمام بود که وقتی اردکتو تو اب مینداختیم قهقه میزدیبغل

وای یه دونه اشو بابا جمال بود که میخندیدی

قیافه اش دیدنی بودقهقهه

دیگه اینکه خوشگلکم فردا میخوام ببرمت قد و وزنتو بگیرم ببینم خوشگلکم در چه حاله

البته روز پنجشنبه بردمت که کارتتو نبرده بودم و برگشتیم خونه کهنمیدونم چرا چند وقته با دیدن ادمای جدید به طرز وحشتناکی میزنی زیر گریه

از در مغازه رفتن تا از جلو یه ادم رد شدن فقط کافیه یکی نیگات کنه که غریبه باشه

نمیدونم چت شده مامانی و باید چیکار کنم که اینجوری بغض نکنی ناراحت

ماه پیش که رفتیم قدت 61 سانت و وزنت 5500 گرم بود و خیلی خوب بود شکر خدا که خدا کنه همینجوری خوب پیش برهگاوچران

دیگه تو این ماه یه روزشو دایی جون علیرضا تنهایی اومده بود تهران و امتحان داشت و مجبور شد سریع برگرده و همون روزم کلی زحمت کشیده بود که تو یه پست جدید توضیح میدم برات لبخند

راستی من بمیرم برا این بغضای کمبود توجهت

که وقتی داری حرف میزنی که من برا کار پیش میاد یا مجبورم برم و زودی برگردم موقعی که برگشتم هیچی نمیگی و فقط یه چند دقه نیگاه میکنی و بعد میزنی زیر گریه که میخوام بخورمت اون موقع

خوشگل شیرینم

وای عزیز نازنینم که دوس دارم شب تا صب بشینم و نیگات کنم

خیلی بامزه ای و خیلی کارات بزرگونه اس

مث ادم بزرگا نیگا میکنی گوش میکنی واکنش نشون میدی و حرف میزنی و من بمیرم برا موقع شیر خوردنت که برا من بزرگترین موهبت الهیه و شیرین ترین لحظات که دوس دارم عمرم و بدم برات که اینقده معصوم و فرشته ای

سعی میکنم هر چه زودتر عکساتواپ کنم بزنم برات خوشگلکمممممم

هزاران تا بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسبغلماچ




پریال ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +