تعطیلات + کاشان


57-1

حلول ماه ربیع الاول ماه جشن و سرور اهل البیت ( ع ) را به تمامی مسلمین تبریک می گویم .

 

رسول گرامی اسلام صلوات الله علیه و آله فرمودند:

هرکس بشارت ماه ربیع الاول را به من بدهد من هم بشارت بهشت را به او می دهم .

 

ماه ربیع الاول آغاز شده است؛ ماهی که در آن حوادث تاریخی مهمی اتفاق افتاده است که از آن جمله، حادثه مهم و تاریخی لیلة المبیت، هجرت حضرت محمد صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه، ولادت پیامبر اکرم (ص) و امام جعفر صادق علیه السلام، ازدواج حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم با حضرت خدیجه علیها السلام، آغاز امامت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه و هلاکت یزید بن معاویه از جمله حوادث فرخنده این ماه است.

همچنین غزوه بنی نضیر در سال چهارم هجری، صلح امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه در سال 41 قمری، شهادت حضرت امام حسن عسگری علیه السلام در سال 260 قمری، واقعه احراق مکه در هنگام جنگ یزید با عبدالله بن زبیر در سال 64 قمری، حادثه صاحب زنج و قتل 300 هزار نفر از مردم بصره به دست موفق عباسی در سال 258 از دیگر حوادث مهم ماه ربیع الاول است.

 

سلام دوستان عزیز و محمد حسین عزیزم

ما هم از سفر کاشان و دیار پدری روز دوشنبه صبح زود بعلت مواجهه نشدن با ترافیک بعد تعطیلات زود برگشتیم و بابایی تا عصر با آقا حیدری مشغول کاری بودن و من و محمد حسین هم خونه مامان بودیم و منتظر بابایی و خلاصه مسافرتمون در کنار هم خیلی خوب بود و تجدید قوایی بود و هر چند باز باید محمد حسین رو روز تنها میذاشتم و این چند روزه کلی با هم کیف کردیم ولی سخت بود برا سه تایی امون .روز پنج شنبه ساعت 7 رسیدیم کاشان و خونه بابا حاجی بودیم و فردا هم خونه عمه و عمو و بقیه فامیل و از اونجا که محمد حسین تقریباً  دیر بدیر میره کاشان و تو مرحله رشد هست از منظر فامیل و اقوام خیلی تغییرات فاحش بوده و مخصواصاً سینه خیزای روون و یه مقدار چهادست و پا و سر پا وایسادن و نشستن و ... که چند روز اول غریبی میکرد و به نقلی تا میومد عادت کنه به اونجا ما باید برمیگشتیم

ار اتفاقات جالب این سفرمون سلمونی رفتن محمد حسین بود که بچه ام بماند موهاش پشت و بغل سرش چقدر بلند شده بود ولی از جلو تا بالای لبش میرسید و موقع شیر خوردن و بازی کردن مدام بچه باید صورتشو میخاروند و چشاشو میمالید و این باعث میشد علارقم اینکه ناخن هاشو میگرفتیم ولی همیشه روی بینی اش جای چنگ و ناخن بود و اذیتش میکرد و بابایی همچنان مخالف کوتاه کردن موهاش بود و تا اینکه خدا توفیق نصیبمون کردو  در موطنشان رایشان برگشت و وقت ارایشگاه گرفتن و ما هم با دوربین و کارناوال دوماد رو بردیم ارایشگاه و البته بابا هم لپ تاپ رو برای موقع حاد که محمد حسین رو خیلی وقتا با کنسرت یانی سرگرم میکرد همراه داشت که بچه ام خدایی اش برخلاف اون چیزی که ما تصور میکردیم که اون پلاستیک رو دور گردنش میبندن و بدش خواهد اومد چیزی نگفت و موهاشو کوتاه کرد بازم چیزی نگفت ولی معلوم بود تمام حواس پنجگانه خودشو رو سرش متمرکز کرده و منتظره ببینه اخرش میخواد چطور بشه و براش جالب بود و علارقم شونه پلاستیکی تیزی که مدام سر بچه میکشید و من دیگه داشتم کفری میشدم هم بازم چیزی نگفت و تا وقتی که آبپاش که فکر کنم اب توش خیلی سرد بود و ماشین موزر (فکر کنم درست نوشتم!) رو دورگردنش گرفت و موقعی که سرشو نگه داشت که گوششو نبره و موهای جلوشو کوتاه کنه اون موقع دیگه اشک بود که به پهنای صورت عزیزم میومد و منم کاری از دستم برنمی اومد جز فیلمبرداری و با محمد حسین حرف زدن و هی تند تند میگفتم خوبه بسه دیگه تموم شد و دیگه خوب شده و .. اینا که دیگه چهره محمد حسین بعد اصلاح دیدنی بود و بامزه و با کلی تغییر فاحش که خودم کلی کیفیده بودم و بشم میومد و ما هم برگشتیم خونه و محمد حسین با یه حمام و بعد هم خواب از ساعت 8 خوابید و اهل فامیل هم بی نصیب موندن از دیدن محمد حسین ارایشگاه رفته و تا شب که بیدار شد و من جاشو عوض کردم و موقعی که خودشو تو آیینه دیده بود مث اینکه فهمیده بود تغییر کرده و مدام خودش و از زاویه های مختلف تو آیینه میدید.خلاصه سرتونو درد نیارم و باقی روزهامون تا روز بازگشت به دید و بازدیدسرگرمی محمد حسین و دلبری کردن و ناز و عشوه ای که میومد و زیاد تو بغل کسی نمی موند و خوابیدنای زود شب هنگام و باز تکرار آروم حرف زدنای اهل منزل و پاورچین راه رفتنا که این مابین عمو محمد رضا ی مقدار بدقلقی میکرد و میگفت چه معنی داره که اینقده زود بچه بخوابه و دو روز اینجایید و مدام خواب و بعدشم میخوایید برید و یه بار هم مراسم ناخن گیری داشتیم و تا روز بازگشت....

57-2

اما از پیشرفتای محمد حسین جانم بگم

  • یکی اینکه بچه ام چهار دست و پا نرفته علاقه شدیدی به ایستادن داره و دوست داره از هر چیزی بالابره و وقتی خوابیده باشی مدام در حال دلو  روده در اوردنه که از سرو کولت بالا بره

57-3

  • اصوات متفادت از خودشون منتشر میکنند و مثل دده  و به به

  • جیغ ها بنفش تر شده و اون حالتش هم خوردنیه هم دیدنی که تو حالت نشسته  وقتی چیزی میخواد خم میشه جلو و جیغ میزنه و کلماتی بلغور میکنه که البته من و بابایی سعی میکنیم که بچه تو اون شرایط قرار نگیره که مجبور به جیغ زدن و لج کردن و در نهایت به خواسته اش رسوندن بشیم و اگه  موقع غذا خوردن بخواد که بشقابا رو با جیغ برداره و بهم بزنه از جلو دستش برنمیداریم و سعی میکنیم با یه چیزی دیگه مث ظروف پلاستیکی یا میوه یا نون یا هر چیزی دیگه که صدمه کمتری به خود و اطراف میزنه سرشو گرم کنیم و در بقیه موارد مث گوشی و اشیاء کثیف تو دهن کردن سعی میکنیم که چیزیو از دستش نکشیم یا در تیررسش قرار ندیم که بعدش با جیق و لج بخواییم ازش بگیریم و البته گاهی اوقات از دست در میره ولی خیلی هزینه انرژی میشه تا بهترین روش رو در مقابلش انجام بدیم ولی شکر خدا تا اینجا که خوب پیش رفتیم و باقیشم انشاله خوب پیش خواهد رفت

  • تا الان که سیب یا آب سیب بهش میدادم فکر میکردم که چقدر سیب دوست داره و با ولع میخوره ولی از زمانی که یه چیکه پرتقال تو دهنش گذاشتیم و با جیغ و گریه بازم خواسته متوجه شدیم که علاقه شدیدی که پرتقالداره و با چشای گشاد و دیدنی و فشار دادنی تمام فکشو میده رو آب کشیدن از پرتقال و باید فقط دو دست بچسبی که فرو نره تو حلقش ، خلاصه پوست نارنجی میبینه حالا نارنج باشه یا هر چیزی فرقی نمیکنه با جیغ میخواد که پوست بگیری یا خودش با گاز دندون دندونیش میکنه و نمیدونم چجوری پوست تلخش اذیتش نمیکنه

  • تازگی ها دنبال بازی رو خیلی خوب انجام میده و رو زمین که دراز کشیده باشه کافیه فقط بگی بیگیرتش و نشسته دنبالش کنی و خودش با جیغ و ذوق و لذت با غلتیدن و سینه خیز رفتن سعی میکنه که نرسی بش و برمیگرده رو شکم و نیگات میکنه که هم نفس تازه کنه و هم ببینه چقدر باش فاصله داری و باز ادامه میده و کاشان که بودیم بابایی یه دور کامل تو خونه با چهارتا فرش 12 متری بش داد و مرده بودیم از خنده

  • همچنان عشق کامیونش و چرخوندن چرخاش با دست

  • با انگشت اشاره کلید برق رو میتونه خاموش و روشن کنه اونم خیلی با شخصیت انگشتاشو جمع میکنه بجز اشاره رو روی کلید تمرکز میکنه و ..
  • لم دادنایی که از بس دندونامون فشار میدم فکم همیشه درد میکنه که میخوام گازش بگیرم و نمیشه

57-7

  • دیگه اینکه دوتا دندونای بالایی هم از زیر پوست روز پنج شنبه که کاشان بودیم نمایان شد و دیروز دیدم یه کوچولو دندون سمت راست از زیر پوست اومده بیرون و شکرخدا ...خیلی اذیت شد که پسر صبورم خیلی اذیتمون نکرد و خدا کنه تا هوا گرم نشده رشد دندوناش سریعتر پیش بره و دیگه از اون مدل اسهالای طولانی مدتشو نداشته باشیم

  • غذاخوردناش شکر خدا خوبه و علارقم اینکه شیرخشک نمیخوره و شیشه شیر نمیگیره که چند وقته میبینم خیلی خوب شیشه میگیره و همکاری میکنه و غذاهایی که براش درست میکنم خوب میخوره که قربون چشات برم که خستگی ادمو درمیاری وروزا مامان پروین اذیت نمیکنی شیرین پسرم



این مطالب رو  روز بازگشت میخواستم آپ کنم که نشد و دیروز هم که هم دیر شد و هم یه خبر بد بابایی داد اینکه یکی از اقوام در راه بازگشت از تهران تو اتوبان که بار فرش داشته توسط چند نفر دوره میشه که مقاومت زیادی کرده که بار فرش رو نگیرن که آدمای خدا نشناس با ضرب چاقو میکشنش و خیلی درگیر ذهنی شدم از دیروز مخصوصاً یه بچه چند ساله داره و خلاصه خیلی ناراحتمون کرد و خدا صبر بده به خونواده اش فقط

این پست اگه عمری باشه و فرصت دست بده شب ویرایش خواهد شد با عکسای جدیدی از محمد حسین عزیزم

57-4

57-5

57-6

یاحق

 

پست ویرایش شد در تاریخ ١ اسفند روز شنبه که مامانی پیش محمد حسین مونده چون مامان پروین امروز جایی کار داشته و کسی نبوده که محمد حسین رو نگه داره و خوشگل پسر خوابیده و مامان پریال تونسته که عکسا رو بذاره 

این عکس هم مال دیروز جمعه که بابایی پیشمون بود و محمد حسین مال اون بود فقط و کلی با هم کیف کردن و پیاده روی رفتن و اخر سر هم اینجوری برگشتن خونه

57-8

البته این مال پیاده روی شماره یک هست که در پیاده روی شماره دو توپ خریدن و از سر کول هم بالا رفتن و قایم باشک و بیگیر بیگیر و کالسکه سواری و ......... و مامانی هم دوربین مخفی کار گذاشت و خیلی از حرکات رو ضبطید و البته در کنار کدبانویی گریشاننیشخند

پریال ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +