نه ماهگیت مبارک گلم

بابایی:امروز نه ماهه که خونه سبز ما رنگ و بوئی تازه تر گرفته و خدا نظر خاصه خودشو به منو مهربون همسرم عنایت کرده قبل از این نه ماه با پایان ساعات کاری بدو بدو به سمت خونه می رفتم تا یه چهره زیبا و مهربونو تو آشیونه ای که سرپرستیش به عهده من بود رو ببینم اما از نه ماه پیش به اینطرف با پایان ساعات کاری دیگه می خوام بال بزنمو برم تا اینبار نه یک چهره زیبا بلکه دوتا صورت زیبا و دوست داشتنی رو ببینم و وقتی که میرسم به خونه کاملاً گیج میشم که به کدومشون نگاه کنم که با نگاه کردن به هرکدومشون چهره اون یکی دیگه از دستم در میره و کلاه میره سرم.
نمیدونم چی بگمو چی بنویسم اما هرچی فکر می کنم کلمات یا جملاتی پیدا نمی کنم که بتونه اون حس درونیه منو ابراز کنه و جایگزین دلتنگیهای من در زمانی که ازاین دو گل دور هستم بشه و قدردون زحماتی که در این نه ماه برای بزرگ شدن ثمره عشق کشیده شده باشه فقط تنها جمله ای که میتونم در این موقعیت بگم اینه که:
"همسر گلم تاج سرم دوست دارم و تو و ثمره عشق تو روهم دوست دارم"

"""""البته باید اذعان کنم که دست به قلم من به خوبی دست به قلم شدن خانم گلم نیست اما چه کنیم، برگ سبزیست تحفه درویش"""""

...اینها مقدمه ای بود بر نه ماهگی ثمره عشقمون انشاالله عزیزم با قلم شیرینشون ادامه مطالب رو خواهند نوشت.

9ماهگیت مبارک

http://i28.tinypic.com/301im1x.gif http://i28.tinypic.com/301im1x.gif

تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست،

وین حیات عزیز و گرانبهاست ،

لبخند چشم توست

هر چند با تبسم شیرینت ان چنان

از خویش میروم که نمی بینمش درست!

لبخند چشم تو

در چشم من ، وجود خدا را اواز میدهد

در جسم من تمامی روح حیات را پرواز میدهد

جان مرا که دوریت از من گرفته است

شیرین و خوش دوباره به من باز میدهد.

 

"فریدون مشیری"

 

مامانی:مرسی بابایی که علارقم همه مشغله وقت گذاشتی و مطلب برامون آپ کردی و همیشه قدردان زحماتتیم و مرسی که برای زندگیمون و آینده محمد حسین تلاش میکنی و خسته میشی .ایشاله محمد حسین هم قدر دان زحمات و محبتات باشه

من دیگه دلم نمیاد چیزی اضافه کنم و یه ریپرت مختصر بدم : اینکه اینروزا محمد حسین رو یه چکاب بردم آزمایشگاه بهار، که از بچه ام کلی خون گرفتن و اذیت شد که فکر میکنم نه برا دردش بلکه برا اینکه دستشو دوست نداره که محکم بگیرن و وقتی ازاد شد شیرجه زد تو بغلم و سرشو گذاشت رو شونه امو اروم شدماچبغلکه ایشاله خیره و اما محمد حسین کلیدبرق رو خاموش روشن میکنه و میفهمه وقتی میگی بدون اینکه اشاره کنی و همراه زدن کلید باید لامپ رو هم نیگاه کنه که ببینه خاموش یا روشن شد هیپنوتیزمو وروجک از چیزهایی که منع میشه سوء استفاده میکنه مثلا تا گوشی رو رو زمین جا بذاری یه نگاه شیطنت امیز میکنه و گوشی و برمیداره و شرایط و میسنجه اگه لبخند بزنی به قصد فرار غلت میزنه و اینجاس که دیگه بیگیر بیگیر شروع میشه و کلی کیف میکنه از اینکه دنبالش کنی و اون بخواد فرار کنه و یهویی گیرش بیاری یه فوت کنی تو شکمش و زیر بغلشو بدی بالا و هم همش(که همون بخورمشنیشخند) کنی و ریسه میره از خنده و سعی میکنه زیر بغلش و بالا نده و البته این بیشتر در تخصص بابایی و ما کمتر زبان. دیگه اینکه موقع خواب خیلی وول میخوره و خیلی بد میخوابه و همش باید پاشو از رو بالش برداری برعکسش کنی یا موقع غلت زدن مدام به درو دیوار تخت میخوره

خلاصه بهر طریقی درگیریم و نهایت کلام و شوخی و خنده و حرف جدی و خاطره  و ... تو خونه به این وروجک میرسه و سرخوشیم از این لطف و بخشش خدا و شکرگزارشیم در همه حالات و ایشاله که همیشه اون چیزی که خیر و صلاح ما و دوستانمون هست برامون پیش بیاد و همیشه حامی کوچولوهای معصوم باشه و عاقبت هممون هم بخیر باشه

آمین

درپناه حقلبخند

 

پریال ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +