محمد حسین نه ماه و 5 روزه ما...

سلام بر دوستای عزیزو در همه حال مهربانمون

سلام بر بابایی که امروز قول داد با ما ناهار مصروف بفرمایند و نشد و به فردا انشاله اگه توفیق نصیبمون بشه و بی حرف پیش و البته در همه حالات گوش شیطون ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

سلام بر محمد حسین عزیزم که الان ندارمش و دلتنگشم ولی عشوه گریاش باهامه

دلتنگ و غمی که میشم کار کردن برام دشوار میشه و باید یه وقفه بین کار و تفکراتم داشته باشم تا بتونم دوباره ادامه بدم که در حال حاضر دلم نوشتن در مورد یه کوچولو از افکار پریشانم و ناپریشانم خواست

اول از ناپریشانا بگم که خوشگل پسر ما پریشب دندون بالاییش که از مدتها زیر پوست معلوم بود بیرون اومد البته خیلی وقته که اذیت میکنه این صبور پسر منو و همچنان هم فکر میکنم که با درد باشه چون بعضی شبا با جیغ مکرر از خواب بیدار میشه و باید بلندش کنی و باش حرف بزنی و ادا دراری و سرشو گرم کنی که اروم شه و شیر بخوره و بخوابه وگرنه همچنان جیغ میزنه

حرکت جالبی که جدیدا انجام میده بدون هیچ اشاره ای اگه بش بگی محمد حسین بیا مامان بوست کنه انگشت اشاره اشو میاره میذاره رو لبت که بوسش کنی و چقدر دیشب هی ما سوء استفاده کردیم از این موضوع و هی من بگو هی بابا بگو و محمد حسین هم انگار فهمیده بود و دیگه هر بار که بش میگفتیم با خنده انگشتشو میاورد  و خوشحالم که اینجوری واکنش نشون داده تا اینکه بخواد هر کی بش بگه صورتشو بیاره جلو برا بوسیدن و خلاصه .... اینکه جواب ازمایش محمد حسین رو دیروز عصر گرفتم و پیش دکترش که بردم همه چی نرمال بود شکر خدا و فقط هموگلوبینش یه مقدار پایین بود که گفت شربت ویتان بده که هنوز نمیدونم چی هست و چجوریه که امروز میگیرم براش که اگه دوستان تجربه ای دارن خوشحال و سپاسگزار میشیم راهنمایی کنن...

بعد از دکتر یه گشتکی با محمد حسین تو خیابون و مغازه ها زدیم و در نهایت منزل که بابایی هم دیشب زود اومدن خونه و محمد حسین مال اون بود و اشپزخونه هم مال ما ...

محمد حسین دیگه خیلی کلمات و معنی حرف ها رو بدون اشاره میفهمه شکر خدا و واکنش نشون میده ..همچنان عشق دنبال بازی و هیجان و وایسادن و اذون گفتن و ...

راستی مامان چند روز پیش تعریف میکرد که محمد حسین داشت یه برنامه که توش ازا ین کلاغ سیاها با نوک قرمز که بیرون میفروشن رو نشون میداد که میگفت تا من نمازم تموم شد محمد حسین همچنان روبروی تلویزیون که جای تعجب داشت و همیشه از سر و کول ادم بالا میره موقع نمازخوندن که مهر رو برداره، بود و میگفت موقعی که نمازم تموم شد دیدم محمد حسین بغض و گریه کرده که صداش کرده که بغضش ترکیده و شروع کرده گریه کردن که فکر کرده که از کلاغه ترسیده بوده و بغلش کرده و کانال عوض کرده و خیلی دوست دارم ببینم چی گذشته تو افکار پسرک من

و اما افکار پریشان که بیشتر ذهنمو این چند روزه درگیر کرده ماجرای تصادف همکار خانمم هست که بنده خدا موتور نمیدونم چطوری تو فکش میزنه و همون موقع این میگه چیزی نشده و به راننده موتور میگه برو که بعدش بماند چند وقت کارش به کما و بستری و عمل فک و سیم کشی و مرخصی میکشه و بعد دوماه که اون مدت من در مرخصی زایمان بودم و خبر نداشتم که برمیگرده اداره و من هر موقع میدیدمش ماسک رو صورتش بود تا چند روز پیش تو غذاخوری دیدمش که ماسک نداره که دلم با دیدنش بدجوری لرزید .اصلا این دختر اون دختر نبود یه چهره متفاوت شده بود با اون فک عمل شده و چونه و لب و دهن و اینی که همیشه تو رژیم بود و ورزش ... زیر وزن معمولی و خیلی لاغر شده بود و خیلی متاسف شدم و از ذهنم بیرون نمیره اون چهره زیبا کجا و این کجا و  همش تو این فکرم که با یه سری اتفاقات چقدر سریع مسیر زندگی برمیگرده ...

اونم از زلزله جدید شیلی و اون بیچاره های زلزله زده ی سونامی تو راه ....

خدایا خودت خیر و صلاحمون رو در مسیر قرار بده و بیشتر از حد توان ما برای ما رقم نزن و بازم میگم عاقبت بخیرمون کن

آمین

یاحق

 

پریال ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +