روز از نو روزی از نو...

بازم اول روی عرض ادب و سلامم به دوستان عزیز و مادران پر محبت و کوچولوهای دوست داشتنی شون هست

سلام بعدی به همسر عزیزتر از جان و محمد حسین صبور و با شعورم دارم

یه سجده شکر  رو با نهایت شرمندگی بخاطر خیلی وقتایی که فراموش کردم برای اون مهربان حامی روزی دهنده بی منت که لطفش همیشه شامل حال ما و گرما بخش و حامی زندگیمون بوده دارم و امیدوارم که قلم عفوش رو از روی گناهانمون برنداره و در همه حال تنهامون نذاره... خدایا عاشقتم...

تو پست قبلی یه گزارش عید را در نیمه اول تعطیلات دادم که در سفر بودیم و اما نیمه دوم که از مدتها قبل در حال برنامه ریزی بودم که در تعطیلات عید هر جا بودیم جوری طراحی کنیم که هفته دوم در منزل باشیم و به پسرک گلم بیشتر برسم که طبق برنامه ریزی انجام شد با این بدی که روز آخری که برمیگشتیم پسرکم سرما خورد و تو این هفته علارقم تب و سرفه و عطسه و بیحالی ناشی از  استفاده داروهای سرماخوردگی داشت ولی بهیچ وجه کج خلقی از طرف محمد حسین احساس نشد که هنوز تو کف شعور و تحمل این بچه ام ....خدایا شکرت...خیلی وقتایی که مشغول بازی بود دراز میکشید و خوابیده ماشین بازی میکرد و اگه نشسته بود بعد چند دقه بازی مث آدم بزرگا میخوابید رو متکا و مصرف اب اونجایی که گلوش خشک میشد زیاد شده بود و ولی چون تو خونه خودمون بودیم هم استراحتش خوب بود هم رسیدگی و وقت آزاد بیشتری میتونستم برای مراقبت از عزیزکم بذارم که خداروشکر همه چی خوب پیش رفت و اون روز موعود که از قبل تعطیلات عید منتظرش بودم رسید و باید باز دل میکندم از محمد حسین و بیشتر ساعتهای روز رو اون چهره دوست داشتنی شو نمیدیدم....جالب این مدت تو مهمونی و خونه محمد حسین به منو پدرش چسبیده بود و مامانم میگفت دیگه این بعد تعطیلات پیش من نمیمونه و خودم هم کلی واهمه داشتم که اگه سخت بگذره به پسرم چه کنم  که روز شنبه علارقم میل به برگشتن به محل کار (علارقم خیلی مشدد خوانده بشه پلیز )...چون واقعا نمیخواستم برم سرکار و اون روز رو اصلا نتونستم متمرکز بشم رو کارام و همش دلم خونه بود و سعی کردم که عصر زودتر از همیشه خونه برسم که نشد و وقتی چهره خوشگل عزیزدلم رو تو خونه دیدم که مامانی میگفت که اصلا بدقلقی نکرده و کلی هم با هم کیفیده بودم دلم آروم گرفت و تا دیروز که مرخصی گرفتم و خونه بودم در محل کار و بدون محمد حسین بودم و ایشاله این دو روز هم زود بگذره و دو روز آخر هفته رو هم کنار هم باشیم...

اما از پیشرفتای گل پسری

اول از همه این پسرک ما بقول پدری هم به زاله هم به ناله.... حالا میگم چرا!!...اینکه  محمد حسین علاقه  عجیبی به قران و اذون داره که این فکر کنم برمیگرده به اون دورانی که من مدتها در زمان بارداری قران و موقع پخش اذون میشستم و گوش میکردم برمیگرده ...که الان وقتی محمد حسین موقع گریه قران بشنوه اروم میشه و گوش میکنه و همراه قران و اذان هم صداهایی با همون فرمت از خودش در میاره که اشک ادم و در میاره...و خیلی وقتایی که پدری همراه پخش قران همخوونی کرده با قرائتش محمد حسین هم موقع شنیدن قران نگاه به باباییش میکنه که یعنی شمام بخوون . چند شب پیش بود که موقع اذان و گفتن حی علی الفلاح دیدم محمد حسین با همون لحن و مث همون طرز خوندن صدایی شبیه حی علی الفلاح از خودش در اورد که اشکمو در اورد و خیلی دوست دارم که بعدها هم در زمینه علوم قرانی پیشرفت داشته باشه

خدایا خودت حامی این عزیز دلمون باش و خودت راه راست رو جلو پاش بذار

اما در مدل دومش که بیشتر خونه مامانیه و مامان براش سی دی اهنگ گذاشته یاد گرفته که موقع پخش موسیقی به روایتی نانای نانای کنه و مدام دستش رو هواست و تکون میده و مامان خودم که بش میگه محمد حسین نانای کن .اشاره به تلویزیون میکنه که یعنی روشنش کنخنده و یه علاقه عجیب دیگه اینکه برخلاف باقی علایقش که سطحیه و مقطعیه ..علاقه عجیب به امتحان کردن صداها با اجسام مختلف مثلا اگه قاشق دستش باشه .باید این قاشق رو به روی بشقاب ..پشت بشقاب ...کنار بشقاب ..همینطور هر اشیاء دیگه ...روی میز ...خلاصه روی هر چیزی که دم دستش هم امتحان کنه و اگه که صداش زیاد باشه چشاشو به طرز خوردنی واری میبنده و همچنان میزنه..ابله و همینطور از کلیپهای مورد علاقه اش کنسرت یانی هست و خلاصه ریتم و اهنگ و موسیقی لایت و ....حالا تصور کنید که از این پسرم چی میخواد بعد ها تراوش بشههیپنوتیزمچشم

خلاصه اینم از این مدلکاش...

اما از اونجایی که تو این سن بچه ها مشغول یادگیری و تقلید از بزرگترهاشونن ما هم سوء استفاده کردیم و هر چیزی که دم دستمون هست به محمد حسین یاد میدیم و کارهایی که براش انجام میدیم رو توضیح میدیم ..مثلا الان لباسای پسرمو عوض کنم..الان جوراب براش بپوشم و پسرم پات و بیار و دستتو بالا ببر و دهنتو باز کن و برق و خاموش کن و این فشار بده و در و ببند و درو باز کن و بشین ..حالا وایسا حالا بای بای کن ..دالی کن ... موقع مار موش بازی میگیم بزنش که با کف دست میزنه رو دستت وو بیگیریمش که عاشق دنبال بازی و جیغ زدن حین فراره و... پاهات کو... و لامپ کو..لوستر کو...تویی تیت کو( تا یادم نرفته عیدیای دایی مرتضی رسید چند شب پیش همراه با عکسای خوشگل پسرش کوروش که هر موقع که رسیدم اسکن کنم عکسها رو خواهم گذاشت و این تویی تی هم کادویی دایی مرتضی اسقلب)... و تلویزیون کو...توپت کو ...خلاصه تا جایی که بچه ظرفیت داشته باشه و استقبال کنه چیزی یادش میدیم و باش حرف میزنیم و تا الان شکر خدا هوش یادگیری خوبی داشته و تا حدودی هم تونسته ادا کنه کلمات و یه چند ثانیه ای هم بدون کمک وایسه که بیشتر ترس داره که زودی میشینه یا خودش و ول میکنه تو بغلت که اگه مصر باشی در وایسادن سریع میشینه و دوست نداره که ادامه بده...شکر خدا حرفها رو خوب متوجه میشه از اینکه مامانی نازیش کن ...دست نزن میشکنه و اونجا نرو خطرناکه گوش میکنه که بیشتر خودمون سعی میکنیم که در دسترسش نباشه که بخواهیم محدودش کنیم وگرنه با احتیاط و مراقبت کامل در تست کردن اشیاء همراهیش میکنیم و شکر خدا تا اینجا راضی بودیم از همه چی  و خدا هم تنهامون نذاشته.. همسر عزیزم مرسی که تو هم همیشه کنارم بودی و در جاهایی که واقعا نمیکشیدم جور منو کشیدی و تحمل کردی ...دوستتون دارم...یعنی عاشقتونم...

خدایا شکرت به خاطر داشتنشون...

این بحث رو در اسرع وقت ویرایش همراه با عکس میشود...

 

در ضمن تولد خوشمزه های اسفندی ها و فروردینی هامونو رو به مامان باباهای گلشون تیریک میگیم

از اول وبلاگ...

آرتین عزیزم

تولدت مبارک باشه مسافر کوچولوی مامانی

<------------------->

محمد مهدی تازه واردمون

فرشته کوچولو ورودت رو به کره خاکی خوشامد میگیم 

<------------------->

خانم مایسا گلی

تولدت مبارک خوشمزه

<------------------->

پارسا جون گلم

که منتظر عکسای تولدشون هستیم...تولدت مبارک بزرگ مرد کوچک

<------------------->

آقا کارن عزیزم

عشق مامانی تولدت مبارک...

<------------------->

و شاید دوستی رو از قلم انداخته باشم ولی طبق امار خودم از تولد کوچولوهای اسفندی و فروردینی باید درست باشه...

 

حق نگهدارتون...

پریال ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()    +