سه ماهگیت مبارک

 

سلام پسر گلم
مامان وبابا این وبلاگ رو برات روز جمعه زده بودن والبته میخواستن از خیلی وقت پیش خاطراتت رو  بنویسن ولی چون مهمون داشتیم و بقیه کارا هم بود نشد که برات زودتر مطلب بذاریم و الانم که نشستم ساعت حدود یازده و نیم شبه و تو عزیزم تازه خوابیدی و گفتم بیام تا فردا نشده امروز رو برات ثبت کنم
گل پسرم امروز بالاخره مامانی رضایت داد و تو رو با بابایی و مامان جون پروین بردیم بیمارستان باهنر و ختنه کردیم
الهی دردات بخوره رو سر مامانی که خیلی گریه کردی
امروز که بابا رفت دنبال مامان پروین که بیادتو رو حموم کنه و بابا هم مرخصی گرفته بود و میخواست  تو رو ببریم ختنه کنیم دل تو دلم نبود و موقعی که زنگ زد بیمارستان و گفت تا  نیم ساعت دیگه یعنی ساعت 11 اونجا باشید جیگرم توحلقم بود ولی کاری بود که باید انجام میشد و من نمیخواستم بیام و گفتم خونه میمونم که مامان پروین گفت تو هم بیا تو ماشین باش که باز دلم طاقت نیورد و اومدم و گفتم تو سالن میمونم و تو نمیام
و نمیدونی موقعی که تو بغلم بودی و تازه از حمام اومده بودی و بعد از دل درد دیشبت که بد خوابیده بودی و اینجوری ارامشتو میدیدم دوست داشتم بی نهایت و بینهایت زمان فقط بوست کنم و همش تو گوشت سوره والعصر میخوندم و ایه الکرسی و توحید که بلکه همه چی خیلی زود و سریع برات بگذره و دوس نداشتم  از خودم سوات نکنم ولی موقعی که اسمتو خوندن و بردنت تو بخش دل تو دلم بند نبود و شر شر اشکام میومد و ذکر میگفتم و همه مادرا  که بچه هاشونو اورده بودن با من همدردی میکردن و یکی پرسید چند وقتشه که فقط گفتم 25 روزشو رفتم تو حیاط تو خلوت خودم اشک میریختم و نمیدونم چرا زمان برام کند میگذشت و هی چشمم به بخش بود که مامان پروین و بابا جمال رو هم راه نداده بودن تو و بابا جون جمال هم هی دنبال یه روزنه بود که تو رو ببینه و من نمیدونستم چیکارت میکنن و فقط صدای گریه تو میومد که میخواستن منو گول بزنن و بگن صدای گریه یکی دیگه اس ولی نمیدونستن من صدای گریه جیگر گوشمو میشناسم و میدونم باباجون جمال هم برعکس قیافه خونسرد و ارومش تو دلش اشوب بود و نگرانت بود و اینو تو لبخنداش که میخواس به من ارامش بده میخوندم و نمیدونی موقعی که اوردنت و تو بغلم گذاشتن و تو با حرص و گریه شیر میخوردی میخواستم نباشم و تو فقط اروم شی و بابا جمال زودی رفت و نسخه اتو گرفت و قطره استامینوفن و بت دادیم یه 10 دقه طول کشید تا اروم شدی و خوابیدی تا رسیدیم خونه ولی اینو بگم طاقت و تحملتو قربون پسرم که خوب طاقت اوردی ولی نمیدونی من چی کشیدم و فکر کنم به اندازه هر قطره اشکت من به مرز جنو ن رفتم و دوس داشتم جونمو توحلقت کنم و فقط تو اروم شی و الان که اروم شدی و خوابیدی و من فقط نیگات میکردم و دلم نمیخواس چشم ازت بردارم که  بابا اسماعیل میگف اینقد نیگا بچه نکن دیر بزرگ میشه که من رضایت دادم و پاشدم وگرنه تمام هوش و حواسم به تو عزیزم بود و بابا هم که عشق تو نیگاش موج میزنه و عاشقانه دوست داره.
1
محمد حسین شیرینمون عشق مامان بابایی و تو ثمره عشقمونی عزیز عسلم

نوشته شده توسط پریال | ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۳:۰۰ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

 

فرشته پاک ما

نازنینم

الان که این مطلب رو برات مینویسم تو 26 روزته و میخوام از احساس نه ماهی که با من بودی رو برات بنویسم میخوام بدونی لحظه لحظه  ۹ ماه رو من و بابایی به فکر تو ، به عشق تو ، با لمس تو و با حس تو  پشت سر گذاشتیم .

پسر گلم ۹ ماه در بطن من رشد کردی و با بزرگ شدنت به من زندگی دادی .با شنیدن اولین طنین زیبای قلبت به اوج رفتیم و با حس اولین حرکت و زندگی درونم غرق لذت شدم و  نمونه عظمت خدا رو  در بطن خودم حس کردم .

تمام این ۹ ماه من میزبان فرشته پاک خدا بودم و تو مهمان عزیز وجود من .

 

عزیزترینم من تو رو با تک تک سلولهای وجودم تغذیه کردم تا رشد کنی و به تولد برسی و تو به ما زندگی دادی.

و دوست داشتم که همون روز تولدت برات حسمو میگفتم 

هر روز حسم از روز قبل بیشتر میشه بت 

6 خرداد

به پایان این سفر ۹ ماهه و آغاز سفری خوشایندتر و شیرین تر رسیدم و شب گذشته و چند شب گذشته اون به عشق تو شب رو صبح میکردم و همش منتظر تو شاهزاده قصه هام بودم 

من از اون روز مادر  شدم و بابا جون جمال پدر و تو تمام زندگی ما

2

۹ ماه من و تو با هم نفس کشیدیم و با هم زندگی کردیم و از اون روز من برای تو .

برای ثانیه ثانیه با هم بودنمان و برای تمام لذتهای شیرینی که در این مدت تجربه کردم ، برای حس زیبای مادر بودن و برای داشتن فرشته ای چون تو خدا رو هزاران هزار بار شاکرم .

شیرینم از امروز بزرگترین آرزوی ما سلامتی و سعادت توست

از خدا میخوام که همونطور که تا امروز کنارمون بوده از امروز به بعد هم تنهامون نذاره و همیشه پشت و پناهمون باشه .

محمد حسینم همیشه زیباترین صفات رو برای عشق بیان میکنند و تو میوه عشق من و پدرت هستی پس لایق برترین صفاتی

و تو زیباترین فرشته خدایی

پسر قشنگم اینو بدون که در لحظه لحظه  ۹ ماه و در حس تمام شیرینیهای بودن با تو پدرت همراهمون بوده و  ایمان دارم که حضورش در کنارمون لذت با تو بودن رو برای من صد چندان کرد . دیدن حس قشنگ و شیرین عشقش به تو و لحظه شماریش برای شنیدن صدای قلبت . برای دیدنت برای لمست . برای حس حرکاتت و الان وجود تو و سه نفره شدنمان به من آرامش و حس خوشبختی میده .

پس مثل همیشه برات مینویسم که دوست داریم یه دنیا 

 برای همسرم:

با تو سبزم

دانی از زندگی چه میخواهم؟

من تو باشم ، پای تا سرتو...

زندگی گر هزار باره بود،

بار دیگر تو...بار دیگر تو....

آرامش و حضورتو در تمام مدت 9 ماه سپاسگزارم و باش تا باشم وگرنه بدون تو هیچم...

 برای دوستانمون :

صبح پنج شنبه  گل پسرمون دنیا اومد . خودم هنوز باورم نمیشه که بالاخره روز موعود که براش روز شماری و دقیقه شماری و لحظه شماری کردم رسیده و الان تمام هستی و ثمره عشقم توی بغلم هست .  حس عجیبی دارم که قابل  وصف نیست . دلهره و خوشحالی و حس دلهره آور و زیبای مادر شدن و آیا از عهده مسئولیتش برامدن!.

پسر گلم مطمئن باش همیشه برات بهترینها رو میخواهیم و همیشه در کنارت و همراهت هستیم و امیدوارم که خدا کمک کنه  و فرزندی صالح رو تحویل اجتماع بدیم که هم ما و هم دیگران و هم خودش  به بودن و وجودش افتخار کنه

آمین

 برامون دعا کنید . 

از ته دل بهترین آرزوها رو برای تک تکتون دارم . و از خدا میخوام همه به آرزوهاشون برسن . مخصوصا دوستانی که منتظر نی نی کوچولوشون هستن و یا در کنارشون هستن . 


نوشته شده توسط پریال | ۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۰۵:۱۲:۳۴ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

 

سلام عزیز پسرم
خداروشکر دیشب خیلی خوب خوابیدی و اون یه باری هم که بیدار شدی حسابی گشنه ات بود و تا سیر شدی دوباره خوابت برد تا صب که مامان جون پروین اومد و البته اینقده خسته بودم که عزیز فاطمه هر چی زنگ زده بود من نشنیدم
ولی یه چیزی یادته دیشب بت گفتم کاشکی زبون داشتی و میگفتی چته تا جونمو تو حلقت کنم و ای کاش زبون داشتی؟!!
دیشب داشتم خواب میدیدم که کنارم خوابیدی و گریه میکنی .منم بت گفتم چته پسرم ؟توگفتی مامان دلم درد میکنه
ای من بمیرم واسه دلت که الان میدونم کجات درد میکنه
ای دورت بگردم پسرم.عشقم،محمد حسینم، آمال مامان
yo39eh0rn7m0y17x2knh.jpg
بووووووووووووووووووس بغل


نوشته شده توسط پریال | ۲ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۱۸:۱۹ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

محمد حسین جانم کاش میدونستم امشب چرا یذره میخوابیدی وزودی بیدار میشدی و گریه میکردی اونم از نوع جیگر در آر که ای کاش میدونستیم چته تا جونمو تو حلقت کنم تا اروم شی
خیلی بمون سخت گذشت تا تو اروم شدی اونم با امتحان هزار تا ترفند که بالاخره نفهمیدم با کدومشون ساکت شدی!
با جغجغه بود؟از دردشکم بود؟قولنج داشتی ؟زیر بغلتو پودر زدم اروم شدی؟گرمت بود؟بیخودی گریه میکردی؟یا جیش داشتی؟ بالاخره نفهمیدیم ولی شکر خدا اروم سرتوگذاشتی رو سینه امو و خوابیدی
فقط بگم ارامشو قربون عزیز پسرم
راستی یادت باشه وقتی بزرگ شدی یادت باشه بم بگی چت شده بود که گریه میکردی
بوووووووووووووووس بینهایت تا


نوشته شده توسط پریال | ۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۴۶:۴۸ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب

 

سلام پسر خوشگلم
امروز پنج شنبه است و ماهگرد عقد مامان و بابا و امروز بابا جونی اداره نرفت و موند پیشمون تا با هم باشیم و از یه طرف خاله جون مریم هم امتحان کنکور داره و خیلی استرس داشت که قبول میشه یا نه ! چون خیلی درس خونده و خیلی ناراحت میشه که قبول نشه الانم مامان جون پروین و بابا جون جمال رفتن دنبالش که بیاد با هم دیگه ظهر بریم بیرون غذا بخوریم بیا با هم دیگه براش دعا کنیم که زودی قبول شه و بره یه دانشگاه خوب که وقتی اومد پیشمون برامون کلی سوغاتی و خوراکیهای خوشمزه بیاره
راستی گل پسرم میدونی این اولین سالیه که یه چیز خیلی بزرگ و مهم و واقعه با ارزش رو مامانی یادش رفته! یعنی یادش نرفته بود از خرداد همش یادش بود ولی از موقعی که تو یذره بیتاب شدی تاریخ  و شروع ماه تیر رو فراموش کرده و 2 تیر که تولد بابایی بوده و یادش رفته و بابایی بدجنس هم نگفته بود تا فرداش البته بابایی باشعور خودش فهمیده بود که چرا من یادم رفته و همون شبش گفت که قربونت برم که همه حواست و ذهنت درگیر بیتابیهای بچه شده که فرداش گفت که معنیش چی بوده !!!!
ای بابای بدجنسسسسسسسسسس
ولی اگه بابایی ببخشمون و بدونه که از سر سهلانگاری نبوده و واقعا هم نبوده اینجا میگیم
بهترین بابایی دنیا به اندازه همه اسمونا دوست داریم و مرسی که کنارمونی و همیشه قدرتو میدونیم و عاشقتیم  هر روز بیشتر از دیروز!!!
4

یک سال گذشت..

یک سال دیگر ..

پر از یاد و خاطره های با هم بودنمون ...

و لحظه های عشق کردنمون ...

زندگی پر از عشق و امید ...

ازهمین تکرارِ توست

که حالا اینجای ِ قصّه ایستاده ایم

 یادت که هست عشقم

 زیر همین گنبد کبود بود که قصّه مان را شروع کردیم؛

 4خرداد ...اولین روز

 بستن عهد عشق

 وحالا به این می اندیشم که اگر نیامده بودی،

 من،

 در کدامین قصّه پرسه می زدم

 این چیزها مهم نیست

مگه نه؟

مهم نیست ته قصّه به کجا میرسه

 سرنوشت ِ کلاغ ِ قصّه هم مهم نیست

 حتّی مهم نیست که مهم هست یا نه

 فقط مهم اینه که می خوام در این مکان ،

 بالیدنت رو جشن بگیرم،

تا سالهای ِ دور

 هرسال که می بینم تکرار شدنت را

بیشتر به خودم میبالم

مغرور ِ تو را داشتن

تو تکرار می شوی؛

 من مغرورتر

 تو تکرار می شوی؛

من عاشق تر

عاشقتم عشق!

5

تولدت مبارک عشق!!

نوشته شده توسط پریال | ۴ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۴۸:۵۳ | آرشیو نظرات (0) | ادامه مطلب


/ 2 نظر / 16 بازدید
Wondermage Gallery

سلام دوست عزيز [گل] گالري عکس Wondermage با بيش از 1100 تصوير با کيفيت در 11 بخش مجزا شما را به ديدن اين تصاوير دعوت مي کند. اميدوارم از تصاوير خوشتان بيايد و ما را از نظراتتان محروم نکنيد. در صورت تمايل Wondermage را با نامي دلخواه که مفهوم گالري را برساند در صفحه خود لينک کرده و به ما اطلاع دهيد تا به عنوان تشکري کوچک متقابلا در دايرکتوري ما لينک شويد. به دوستانتان هم اطلاع دهيد، شايد اوقات خوبي را در گالري سپري کنند. اميدوارم موفق باشيد و از تصاوير لذت ببريد.

mojtabah

سلام، یا آخرش خودمون به خودمون بمب اتم می‌زنیم و نابود می‌شویم و یا اسرائیل ما ر ا نابود خواهد کرد. تا الان چند بار انفجارات در نیروگاه اتمی‌ رخ داده است. این بمب بی‌ صاحب مایه بدبختی ما شده و مایه نابودی ما خواهد شد. مگر چند تا موشک اتمی‌ داریم که به اسرائیل بزنیم. آخرش اونها بیشتر از ما دارند. البته مطمئنم آقایان در آن هنگام در پاریس و لندن خواهند بود در ضمن دشمن اصلی‌ ما همین عربهای دورو ور مون هستند. عربستان، عراق، کویت، بحرین همه اینها دشمن ما هستند. این پروژه اتمی‌ باعث فقر ما شده و باعث مسکوت شدن چندین پروژه‌های دیگر شده. چین و روسیه با این همه بمبهای اتمی‌ گوهی نخوردند حالا ما گوه کی‌ را می‌خواهیم بخوریم ، خدا میدونه. «والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»